بهشت


یک تیتری بود در معارفِ سومِ دبیرستانمان: در بهشت ملال و دلزده گی ای نیست. برایِ من که نبود؛ دوست داشتم برایِ دانشجوهایم نیز نبود؛ کلاس و تدریسِ من.

+ امروز اولین نمره دادنِ این ترمم بود. دهانم بسته ماند در برابرِ تقلّایی که در دفاع از کارهایشان می کردند؛ و من می دانستم که از ترسِ نمره است.

+ امروز که مخابرات تحریم بود همه اش فکر می کردم روزه ام. درنگ می کردم وقتی می رفتم سرِ یخچال!

امروز در این شهر چو من یاری نیست

یکی از تکالیفِ همیشگی ای که من بدانشجوها می دهم شهرشان است. یعنی اینکه در هر مبحثی که هستند می باید از دیدِ همان بحث، یک معرفی از شهرشان داشته باشند. یعنی اینکه می شود جایی از شهرشان را پیدا کرد که فهمید این جا مالِ فلان شهر است و با شهری دیگر فرق داشته باشد؟ امروز پس از مدتها فرصتِ پیاده روی در شهرِ خودم را پیدا کردم. شهرِ من! که تقسیم می شود بقسمهایی که هر کدام با قسمتی از سنِّ من گره می خورند و تعریف می شوند. برخی شان را دوست دارم و بعضی شان را نه. همه شان منوطند برضایتم از زندگی؛ در آن سنین. آن جا هایی را هم که دوست ندارم، هیچ وقت غیرقابلِ تحمّل نیستند؛ آخر آدم دلش برایِ خودش می سوزد. بالاخره عمرِ آدم است که آن جا صرف شده است. قسمتِ امروز، اطرافِ دبیرستانم بود. مکان هایی که مربوط است بساعاتِ تعطیل شدن مان، یا بیکاری و یا فرارمان. هنرستانِ بغلی که هنوز مانده است. تاسیس: سالِ 1318. با آن کاج ها و زمینِ آسفالتِ فوتبالش که قاچاقی ازش استفاده می کردیم. شهرداریِ جدیدِ شهر که سفید در باغِ ملّی روئیده بود. با آن درخت هایِ هرجایی و نیمکت هایِ سیمانی، که تعیین کننده ی مکانِ دختربازی هایِ ترسان و لرزانِ دبیرستانی مان بود. آن گل فروشی هایی که در این مدّت، همچنان گل می فروشند و آن مخابراتی که ردیفِ تلفن عمومی هایِ جلویش، هنوز مشتری دارد. آآآآآآی ... من گم شده ام، یا هیچ وقت شهری نداشته ام؟

تو خودت نمره ی بیستی !

باز به آخرِ ترم رسیدیم و من باید دانشجوهایم را ترازو باشم. (سر و کلّه ی مهدیس پیدا شده نمی ذاره بنویسم... خدا پدر و مادرِ قوقولی رو بیامرزه؛ شرّش رو کم کرد.) یادم می آید در دورانِ لیسانس که در هنرستان تدریس می کردم، برایِ اولین نمره دادن مریض شده بودم و روزگارم بهم ریخته بود. به این فکر می کردم که من کی هستم که دو نمره به این یکی بیشتر از آن یکی بدهم؟ و یا چرا این یکی نباید بیافتد؟ و ... (بازم اومد... این دفه خدا اجدادِ خرسی رو در رحمتِ واسعه ی خودش غرق کنه. میگم، اصلاً، کلاً، عروسک، غیرِ این، بچه دردی میخوره؟) خلاصه کارِ سختی بود و هنوز هم هست. گرچه از سالِ بعدش به آن سختیِ سالِ اوّل نبود اما من هنوز از نمره دادن می ترسم!

در آستانه

من این روزها در یک آستانه قرار دارم.

کاش اُبلوموف در رختخوابش می ماند

ازدواجِ اُلگا و دوستِ نیمه آلمانیِ ایلیاایلیچ با اینکه انتظارش می رفت اما غیرمنتظره بود و بهم نرسیدنِ اُبلوموف و اُلگا (با وجودِ فداکاری و خوبی و دوستداشتن شان) با اینکه غیرمنتظره بود اما... انتظارش می رفت.

زندگی جز این دو نیست: بودن یا نبودن !

تا حالا، هیچ وقت، این قدر، بد، نبوده است؛ حالم

پنجشنبه ی گذشته همه ی اساتید که با کلاس هایِ خالی مواجه شده بودند، در اتاقِ اساتید جمع شده بودند. یکی از اساتیدِ مسن تر، چای نخورده رفت که سری بکلاس بزند؛ شاید دانشجویی آمده باشد. همانطور که انتظار می رفت بازگشت اما درونیاتِ متفاوتش با مایی که راحت مشغولِ چای نوشیدن و سق زدن ببیسکویت هایِ کنجددار بودیم را اینطور ابراز کرد:

یعنی وِنه کار نَکِرد چاشت بَخِریم؟ (یعنی باید کارنکرده چای بنوشیم؟)

روزی که رفت بر باد ...

 مثلِ همیشه و همه جا و همه کس، روزهایِ خوبی بود. فعل، فعلِ گذشته است. بود. مثلِ همیشه می گذرد و خوب می شود. برایِ من هم همینطور بود و انگار هنوز هم هست. وقتی امروز بود خوب نبود. سخت بود. تلخ بود. لذت هایش تا آخر نبود. اما من انگار اینطور نبودم یا انگار آدمِ بسازی هستم و طاقتم زیاد است، چون یادم میآید یک روز، پس از چند روز، گفتم که می خواهم بمیرم. آنقدر همه چیز برایم کافی بود که به این نتیجه رسیده بودم که چیزِ بیشتری نمی خواهم. می خواهم بگویم که از سختی زیاد نبود، که برعکس، از خوشیِ خوب بود. دیگر سنّی از من گذشته است و باید بفهمم که گذشته است. گذشته است و باید بپذیرم که گذشته است و نباید زور بزنم که بازگردد. چون بازنمی گردد! حالا دیدی که سنّی از من گذشته است و فهمیدم که باز نمی گردد؟ فهمیدم. مدتی بود که هی داشتم می فهمیدم. اما نمی دانم چرا در این مدت که چیزهایِ بیشتری می فهمم؛ می فهمم که بیشتر خنگ می شوم؟

گرم و زنده

بر شن هایِ تابستان

زندگی را بدرود خواهم گفت

تا قاصدِ مِلیون ها لبخند گردم

تابستان مرا در برخواهد گرفت

و دریا دلش را خواهد گشود

زمان در من خواهد مرد

و من بر زمان خواهم خفت

علمدار و علم چون کاوه ی حدّاد می گردد !

امیدوارم بیست و پنج سال بعد وقتی با پسرم از این روزها می گویم، زیرِ کلماتم فخر پیدا باشد و حسرتی نه، و دریغ گم. اگر این شد، یک سکوتِ عمیق و کشدار و سر بزیر می اندازم تهِ جمله ی یکی مانده به آخر و آخری را با مژه های نزدیک بهم و تیریپی پدرانه جوری که دهانش باز بماند نگاهی بدوردستها می اندازم، و بعد همان طور که سرم را برمی گردانم می خوانم:

دلم از این خرابی ها بود خوش زان که می دانم

خرابی چون که از حد بگذرد آباد می گردد  

+ اینجا تا بحال، بر خلافِ میلِ بنده، تقریباً تماماً، وبلاگِ من بود؛ متناقض با عنوانِ «من و دانشجوهایم». امروز مطلبی از مخاطبِ تازه وارد-مردِ آبی- برایم پست شد که با کمالِ میل اینجا درج می شود.

در این روزهایِ اشک و سوت و کف این مطلب هم برایِ خودش راهِ گریزی بود:

 

اهل دانشگاهم

روزگارم خوش نیست

ژتونی دارم ، خرده عقلی ، سر سوزن ذوقی

استادی دارم ، بهتر از آب روان

دوستانی ، بهتر از برگ درخت

اهل دانشگاهم

رشته ام معماری است

گاه گاهی می کشم من نقشه

می سپارم به شما

تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است

دلتان زنده شود

چه خیالی ؟ چه خیالی ؟ می دانم

گپ زدن بیهوده است

خوب می دانم ، دانشم بیهوده است

استاد از من پرسید

چقدر نمره ز من می خواهی

من از او پرسیدم

دل خوش سیری چند

خوب یادم هست مدرسه جای آزادی بود

درس بی کرنش می خواندیم

نمره بی خواهش می آوردیم

تا معلم پارازیت می انداخت

همه غش می کردیم

وکلاس چقدر زیبا بود

و معلم چقدر حو صله داشت

درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود

کم کم دور شدم از آنجا

بار خود را بستم

عاقبت رفتم در دانشگاه

به محیط خشن آموزش

وبه دانشکده معماری سرایت کردم

چیز ها دیدم در دانشگاه

من گدایی دیدم در آخر ترم

در بدر می گشت

نمره ای بهر قبولی می خواست

من کسی دیدم که از دیدن یک نمره ده

دم دانشکده پشتک می زد

همکلاسی دیدم

هنگام خطابه ، به خرچنگ , می گفت ستاره

و اسید نیتریک را جای نوشابه می نوشید

همه جا پیدا بود

همه چیز را دیدم

بارش اشک  از نمره تک

جنگ آموزش با دانشجو

حذف یک درس به فرماندهی کامپیوتر

قتل یک لبخند در آخر ترم

همه را من دیدم در این دانشگاه

اهل دانشگاهم

جانمازم نقشه

قبله ام آتلیه

عشق از پنجره ها می گیرم

همه ذرات وجودم متبلور شده است

بس نخوابیدم من

نقشه هایم را وقتی می کشم

که خروس می کشد خمیازه

مرغ و ماهی خوابند

در به درو حیرانم

من به یک نمره ناقابل ده خشنودم

من به لیسانس قناعت دارم

من نمی خندم اگر دوست من می افتد

من نمی خندم اگر شهریه ها را دو برا بر بکنند

و نمی گریم اگر دوست من بیست شود

ودر این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم

خوب می دانم استاد کِی  کوییز می گیرد

بهترین وقت کرکسیون کی است

بر گه حذف کجاست !؟

واگر حذف نباشد همگی مشروطیم !!

ونپرسیم که در قیمه چرا گوشت نبود؟؟

کار ما نیست شناسایی مسؤ ل غذا

کار ما نیست شناسایی بی نظمی ها
کار ما شاید این است  که در طول کلاس

پی اصلاح خطا ها برویم

و در این دانشگاه

به دنبال اساتید بدویم

نقلیه دانشکده  از آن من است

سایت و رایانه آن مال من است

ما بدانیم اگر سلف نباشد همگی می میریم

 

+ شکرِ خدا یا بشعرِ اوریجینال و بی سانسورِ سهراب دسترسی نداشته، یا خودش سانسور کرده است؛ و گر نه نمی دانم جایِ آن گزاره های نامسلمانی چه قرینه ای از دانشگاه می خواست بگذارد؟!!


بود آیا ؟

گفتی؛ گفتی از لب بدهم کامِ عراقی روزی! وقتِ آن است؛ وقتِ آن است که آن وعده وفا فرمایی ای دل. جز تو؛ جز تو اندر نظرم هیچ کسی می نآید. آه داد. جز تو اندر نظرم هیچ کسی می نآید و این عجب تر که تو خود روی بکَس ننمایی ای دوست! پیش از این گر دگری در دلِ من می گنجید آخ داد پیش از این گر دگری در دلِ من می گنجید جز تو را نیست کنون در دلِ من گنجایی! آه. ای داد. همه عالم بتو می بینم و این نیست عجب! وای دل همه عالم بتو می بینم و این نیست عجب! بکه بینم؟ که تویی چشمِ مرا بینایی! آخ داد. بس که سودایِ سر زلفِ تو پختم بخیال، آی، بس که سودایِ سر زلفِ تو پختم بخیال، عاقبت چون سرِ زلفِ تو شدم سودایی! داد! عاقبت چون سرِ زلفِ تو شدم سودایی! آی دل! گفته بودی که بیآیم چو بجان آیی تو؛ ای داد؛ آخ داد؛ داد؛ آخ داد؛ یار؛ گفته بودی که بیآیم چو بجان آیی تو؛ من بجان آمدم؛ من بجان آمدم، اینک تو چرا می نآیی یار؟ نظری کن! نظری کن! که بجان آمدم از دلتنگی. گذری کن؛ گذری کن که خیالی شدم از تنهایی ای دوست، ای یار گذری کن، گذری کن که خیالی شدم از تنهایی! بود آیا که خرامان ز درم بازآیی یار؟ گره از کارِ فروبسته ی ما بگشایی دل؟ آخ داد. گره از کارِ فروبسته ی ما بگشایی دوست؟ بیا که بی تو بجان آمدم ز تنهایی؛ نماند صبر و، نماند صبر و مرا بیش از این شکیبایی. بیا که جانِ مرا بی تو نیست برگِ حیات؛ بیا بیا که چشمِ مرا بی تو نیست بینایی. آخ جان ای دوست. ز بس که بر سرِ کویِ تو ناله ها کردم بسوخت بر منِ مسکین دلِ تماشایی. دل، دل، آه. ز چهره پرده برانداز. ز چهره پرده برانداز تا سراندازی روان فشاند بر رویِ تو ز شیدایی. آه، جان، داد، امان، ای داد، امان، آه، امان، خدا، ای دوست.

 + دو روزی هست فیلمِ «تنها دو بار زندگی می کنیم» را دیده ام.