حیاتِ وحش
جمله ی پایانیِ نَرِیشِنِ برنامه ی امشبِ حیاتِ وحش، پس از دریده شدنِ حیواناتِ گوناگون، توسطِ جانورانِ هم نوع: هر جانداری باید خودش را با محیطِ وحشیِ زیستش سازگار نماید.
جمله ی پایانیِ نَرِیشِنِ برنامه ی امشبِ حیاتِ وحش، پس از دریده شدنِ حیواناتِ گوناگون، توسطِ جانورانِ هم نوع: هر جانداری باید خودش را با محیطِ وحشیِ زیستش سازگار نماید.
هی بخود گفته بودم: قاصدِ تجربه هایِ همه تلخ، با دلم می گوید، که دروغی تو دروغ، که فریبی تو فریب؛ اما از این نامردمی و شرارتِ عظیمِ عیان بستوه آمدم و با قلبی پر از التهاب و دلهره، همراه با دوستانی از همیشه مهربانتر، همگام با بی شمار انسانِ آزاده که هیچکدامشان را نمی شناختم، بی صدا و ساکت و مطمئن، قدم زدم و زیبایی و فهم دیدم و لبخند زدم.
بمسجد می روم تا از این تلاطمِ نامردانه یِ سیاسی و تضاعفِ نومیدانه یِ فرهنگی فرار کرده باشم و چون گذشته آرام گیرم. آرامش که هیچگاه از مسجد، آن هم از این مسجدِ سنتی، که روزگاری شب و روز محلِ نمازگزاریِ مرحومِ پدر بود، با آن قوس ها و آجرها، رخت برنمی بندد اما، متاسفانه یا مردمانِ سفله پایشان را بهمه جایِ سرزمینِ من بازکرده اند؛ یا همه یِ مردمانِ سرزمینِ من سفله شده اند. ما وقع، گلچین شده شرح داده می شود: در طولِ روز که تماس هایِ خبریِ سیاسی، بر اثرِ فیلترینگِ مهیبِ سایت ها و ماهواره ها و اس.ام.اس ها (وحالا که این ها را می نویسم متاسفانه حتی تماس ها)، پایِ دوستانِ فراموش شده را بگوشیم باز کرده بود؛ آنجا هم، دم بدم ولم نکرد. من که با خموش کردنِ گوشی و دست رویِ دهان گذاشتن هام باز هم منتظرِ تذکر شنیدن و دعوت بسکوت شدن از اطرافیان بودم، پخش شدنِ آوازِ سوپرانویِ "سلن دیون" و دیگر خواهران و برادرانِ اجنبی و هموطن، باریتم هایِ عموماً تند، در طاق هایِ پر از ذکر و تلاوت هایِ روحانی، از موبایل هایِ نمازگزاران، برایم بسیار تعجب برانگیز بود اما مثلِ اینکه چندان هم اتفاقِ خاصی نبود چون حساسیتی را در کسی برنیانگیخت؛ انگار همگی بیک شعورِ همزمانِ پست مدرن رسیده اند. یکی از ریش سفید هایِ مسجد میکروفون بدست، تبریکاتی بمناسبتِ پیروزیِ فردِ اصلح گفت و به استماعِ سخنانِ عزیزِ دلشان؛ حاج آقا، نمازگزاران را بدین مضمون دعوت کرد: "عزیزانِ من لطفاً سکوت رو رعایت کنید، آقایِ اصغری هم رفتن بستنی بخرن تا نوشِ جان کنید". واعظِ کلفت صدا هم لابلایِ سخنانِ گهربارشان با جملاتی شاهکار، ذهنِ بنده را هی سیخ زدند. دو جمله بیادگار، عیناً نت برداری شد: "اهلِ حق! پیروز شدند و حماسه آفریدند" و "دشمنان دچارِ یاس و نا امیدی شدند و دماغشان همانا شکست!". نکته ی در خورِ توجهِ مجلس، حساسیتِ زیادِ متکلمِ وحده یِ مجلس بود از بستنی خوردنِ ملت: "فقط چون امر فرمودند بنده اطاعتِ امر کردم و مستدعیِ حضور شدم ولی درست نیست که سخنران بالایِ منبر مشغولِ صحبت باشد و مستمعین سرگرمِ کارِ خودشان باشند و چیز بخورند!" وقتی هم که یکی از جان بر کفانِ پایینِ منبر، دوان، دوان، مطلب را باتاقِ فرمان رسانید، گویا همان آقایِ اصغری بود که از آشپزخانه داد زد: "آقا اوو وونه" (دو بار)
ماشین بین من و برادرم دائماً مبادله می شود. آن شب هایی که او و زن و دخترش را بخانه شان می رسانم و من می شوم و سکوتِ شبانه و موسیقی هایِ ماشینی، بسیار بسیار لطیف است؛ فرصتِ مغتنمی است، برای غوطه خوردنی ناخودآگاه در درون. موسیقی همیشه وابسته است بمکانی که در آن پخش می شود؛ چیزی مانندِ نسبتِ آب و ظرف. (همه یِ جملاتِ بعدی را پاک کردم. نمی خواهم فضایِ دلیِ نوشته را فنی و کلامی کنم. گفتم فنی یادِ ما همه خوابیم افتادم؛ آنجا که هنرپیشه یِ بدلی می گوید: من فنی ام!) برایِ من، گوش دادن بموسیقی در ماشین، خود حکایتِ دیگری است. بخاطرِ این مبادله یِ ماشینی و فراهم بودنِ USB بر ضبطِ آن، عموماً آهنگ هایِ جدیدی برایِ گوش دادن یافت می شود. امشب، بفراخورِ این سکوتِ پس از طوفانِ شب هایِ پیش، که بسیار فراخ و لذیذ بود، آماده یِ موسیقیِ جدیدِ مناسبی بودم. موسیقیِ جدیدِ امشب، موسیقیِ قدیمی ای بود؛ البته قدیمی برایِ من؛ بس که گوش اش داده بودم؛ یکی از تصنیف هایِ کنسرتِ77ِ ناظری و کامکارها. دورانِ راهنمایی و دبیرستانِ من، بیشتر با خلوت کردن و چسباندنِ گوش به ضبطِ قدیمیِ تک باندِ نوارخورِ بی دری سپری شد (در موردِ ضبط، بیش از این توضیح نمی دهم!) که از آن بیشتر موسیقیِ سنتی، بیشتر هم آلبوم هایِ ناظری، البته همیشه با خش خش، شنیده می شد. اواخرِ دبیرستان و پشتِ کنکور، شاهکارهایِ شجریان و درجازدن هایِ ناظری، بکلی مرا از او متنفر و بیزار کرد، جوری که از آن پس، همیشه با اَخ و پیف از کنارِ صدایش رد شدم. امشب هم همان اوضاع بود اما با بگوش رسیدنِ موسیقیِ آشنا، احوالاتِ غریبی در من زنده شد. مثلِ دیدارِ ناگهانی با عشقِ اولین. مثلِ یک دم قبل از مرگ، که می گویند تمامِ زندگی جلوِ چشمِ آدم رژه می رود. (این اولین "ژ" ای بود که در این وبلاگ نوشتم) یک آن نوجوانیم برایم زنده شد. (یک آن احساس کردم دارم وراجی می کنم. دوست ندارم وراجی کنم. شبِ خوبی بود و خوش گذشت. نقطه یِ قبل از پرانتز، پایان)
+ (یکی برام بنویسه امتحانتون دقیقاً چندمه. هی یادم میره)
بُهتان مگوی
که آفتاب را با ظلمت نبردی در میان است.
آفتاب از حضورِ ظلمت دل تنگ نیست
با ظلمت در جنگ نیست.
ظلمت را به نبرد آهنگ نیست،
چندان که آفتاب تیغ برکشد
او را مجالِ درنگ نیست.
همین بس که یاری اش مدهی
سواری اش مدهی.
دی1363
+ ماه ها بود سراغِ شاملو نرفته بودم. بسیار شادی انگیز بود اولین صفحه ای که باز کردم، درست مثلِ تفال، زنهاری بود بر احوالِ خودم و اتفاقاتِ پیرامونم.
از سیاست خواستید بنویسم. بیزارم از این تبِ سیاسیِ مسموم و مریض و چرک که فقط زمانِ انتخابات است که همه را سیاسی می کند و همه را دارایِ اختیار می داند و با همه مهربان است و هر کسی می تواند در خیابان راحت باشد، داد بزند، شعار بدهد، شعر بخواند، لباسِ دلخواهش را بپوشد، صدایِ ضبطش را بلند کند، موسیقی و اشعارِ کمونیستی پخش کند... بیزارم. انسان یا سیاسی است یا سیاسی نیست. انسانِ سیاسی، شب و روزش سیاسی است. هر لحظه مختار است و مسئولِ آینده و کشور و امورِ خویش؛ نه همیشه فقط دو-سه هفته مانده به انتخابات. انسانِ سیاسی در تمامی امورِ زندگی اش، حتی در روزمره ترین هایش سیاسی است. او را از رفتارش با نزدیکان، حرف هاش، نوشتن هاش، تمامیِ انتخاب هایش، طرفداری ها و پشتیبانی هایش، دعواها و مجادلاتش با دوستان و خانواده و مردم می توان شناخت. یادم می آید در تعریفِ کلمه یِ سیاست، در کتابِ زبانِ پیش دانشگاهیمان آمده بود: سیاست، برقراری و حفظِ رابطه ای خوب و مناسب است؛ میانِ انسانها و میانِ ملت ها. نه مجالِ شرح و تفصیل است و نه در این وا نفسا گوشِ بدهکاری. فقط توصیه می کنم بیرون بروید و بدور از تمامِ این سوء تفاهم هایِ سیاسی و زنده باد و مرده بادها، تا می توانید شادی کنید و داد بزنید و شعر بخوانید و آزاد باشی و آواز بخوانید و صدایِ ضبط بلند کنید و موسیقی و کلامِ دلخواهتان را هر جا خواستید پخش کنید که اینچنین فضایِ آزاد و مملکتِ گلستانی گیرتان نمی آید؛ مگر تا، دستِ کم چهار سالِ دیگر.
+ من برایِ رعایتِ نکاتِ دستوری اهمیتِ زیادی قائل هستم. در ذنبه ام مشمول است کسی که پس گردنی را بخواند و اشتباهات و نادانسته هایم را نادیده بگیرد.
بمنظورِ استفاده یِ دیگری، بسویِ طاقچه دست دراز کردم. رویِ کیفِ تدریسم یک لایه خاک نشسته بود. اَهِ کشداری از سرِ نوعی حیرت و حسرتِ مخلوط، کشیدم و لبخند زدم و تنها جایی که ذهنم توانست برود نوشتن در پس گردنی بود.
حالا شب است و با یک شیشه آب، نشسته ام بنویسم. این روزها؛ یکی-دو هفته ای هست؛ مثلِ کیفِ تدریسم، یک لایه خاک نشسته است، رویِ قسمتی از دلم. ترمِ کوتاهی بود. استادِ خوبی نبودم. چقدر حرف ماند، که نزدم. چقدر سرمشق بود، که نکشیدم. چقدر تکلیف لازم بود، که نخواستم. چقدر تحکم وجود داشت، که نکردم. چقدر توجه لازم بود، که تقسیم نکردم. چقدر ترمِ کوتاهی بود، یا چقدر دانشجوهایم بی انگیزه بودند، یا چقدر من ناتوان بودم؟ جوابِ من به این سوال .. کاش فرمِ نظرسنجی ای را هم آموزش بمن می داد؛ فرمی با یک چنین سوالاتی. جوابِ من باین سوال (یک شیشه آبم تمام شد) غبار را از دلم خواهد زدود، یا شاید هم غبارم غلیظ تر. همینطور که می نویسم، جواب میدهم؛ فکرِ قبلی ای نیست. نه، ترم، کوتاه نبود. مقایسه نباید کرد. زمان از همان ابتدا مشخص بود. مدیریتِ زمان، عقلانیتی می باشد که بشر دیرزمانیست بآن رسیده است. (از این به بعد اگر هوایِ نوشتنم عوض شد بخاطرِ عوض شدنِ هوایِ خودم است؛ رفتم و آمدم) انگیزه ابتدا دادنیست و بعد داشتنی. و این انگیزه دادن وظیفه یِ من بود. دانشجوهایم انگیزه یِ سرِکلاس آمدن را بخوبی داشتند،(بیشتر هم بخاطر فرار از جریمه شدن) اما با دستانی خالی. درباره یِ تکلیف خواستن پیشاپیش نوشته ام. من هم دانشجو بودم و هستم. استادانِ تکلیف خواه، اگر چه بسیار یاد می دهند (چون بهترین راهِ یادگیری رد شدن از چالشی است که دانشجو هنگامِ انجامِ تکالیف بآن برمی خورد) اما هیچوقت از محبوبیتی که استادانِ تکلبف نخواه برخوردارند، برخوردار نیستند. (نه، نه هوایِ نوشته، هوایِ ده جمله یِ اولیه می شود، نه هوایِ خودم؛ مثلِ تیم هایی که بیست دقیقه یِ اول برزیل اند و پس از آن تراکتورسازی. اصلاً حوصله یِ تا آخر نوشتن را ندارم. اما چه باید کرد؟) نه، من هم استادِ ناتوانی نبودم. اصلاً با همین توانایی و داعیه یِ تواناییم اکنون استادِ رشته ای غیرِ مرتبط با تحصیلاتم هستم. این رشته، در این سه ترم آشنایی و تدریس، برایم سهل نموده، جوری که بفکرِ حرکت هایی در آن افتاده ام که بماند. قدرتِ دید، قدرتِ دست، طرز و لحن و وضوحِ بیان، مثال هایِ روشن و ملموس، برنامه یِ درسیِ معین و نقدِ منصفانه را فکر می کنم دستِ کم در حدِ معمول داشتم و ارائه دادم. حالا چقدر جواب دادن بآن سوال سخت شد. کاش این نظرسنجیِ خیالی را با کمکِ دانشجوهایم و بحث با آنها پر می کردم. (بسه دیگه. خسته شدم. دیگه نه حوصله یِ فکر کردنو دارم، نه حوصله یِ نوشتنو و نه از همه بدتر حوصله یِ ادبی نوشتنو! این نقطه یِ قبل از پرانتز باشه پایان)
+ مطلبِ قبلی متن هم داشت که دیروز متوجه شدم فقط عنوان اش قابلِ دیدن است. چندان اهمیتی ندارد. اتفاق همیشه راهی است بسویِ نوآوری.
دو هفته ای هست که تدریسم تعطیل شده و من باز فقط شده ام محصل. بدم می آید وقتی استاد نمی تواند بمن بگوید چرا؟ چرا این نوع تخیلم مناسب متنی که هیچوقت نخوانده نیست؟ چرا ابزار انتخابیم تواناییِ خدمت بمفهوم را ندارد؟ چرا زاویه یِ دیدم اشتباه است؟ چرا این دخل و تصرف ها متناسب با تصویرسازی نیست؟ می تواند بگوید نه، اما بلد نیست بگوید چرا؟ دپرس می شوم وقتی استادِ دیگری، در حالی که سالیانی کرسیِ دانشگاهِ سوربن را اشغال کرده بود، کارها را بر اساسِ شخصیتِ دانشجو نقد و ارزش گذاری می کند و برایم نوعِ صحیحی ! از تخیل، موضوعم، شیوه یِ طراحی، نوعِ ترکیب بندی، و نحوه یِ بیان در کنارِ کارم می کشد تا روشِ شخصی ام را فراموش کنم و هفته یِ بعد انواعِ مختلفی از روش ها را ردیف کنم تا استادِ صاحبِ چند کتاب، میانشان، دلخواهش را انتخاب کند. می گوید: "من حرفه ایم، چهل، پنجاه ساله که دارم کار می کنم اما کارِ تو رو نمی فهمم". یا استادِ خوبِ دیگری که متاسفانه مدیرِ گروه شده است و حضور و کار کردنمان در کلاس چندان اهمیتی برایش ندارد. خدا عمرِ با عزتِ بیشتری به استاد شباهنگی بدهدکه واقعاً استاد است و شکرِ خدا که استاد مانده است. کاش این ترم بیشتر کلاس بر می داشتم یا این دوازده نفر را یکی، دو هفته ای بیشتر نگه می داشتم تا بتوانم این عقده هایِ تحصیلی ام را در تدریس، سرِ دانشجوهایم خالی کنم.
+ برایِ این مطلب می خواستم بیشتر بنویسم اما حالش نبود.
هیچکس نمی داند من چه لذتی بردم وقتی از حمام بیرون آمدم، تی شرتی را دیدم و پوشیدم که مربوط بود به غروب هایِ روشنِ بهارِ زاهدان؛ ترمِ سهِ کارشناسی؛ بهترین ماه هایِ زندگانی، نهار خوردم، کنارِ درِ ورودیِ کوچکِ هال؛ جایِ خوش نوری در خانه مان؛ مناسبِ دراز کشیدن هایِ بیداره یِ بهاره و تابستانه، رویِ بالشِ دلخواهم دراز کشیدم و در حالِ بازی، با آرامش و حضوری کامل، بموسیقی و مرسدس سوسا گوش دادم.
+ متاسفانه آرامش و حضورِ کامل خیلی زود رفتند، اما سوسا کارش را خیلی خوب بلد است.
فیلمِ هندی مضخرف است. فیلمِ هندی مضخرف تر است. فیلمِ هندی مضخرف ترین است. صندلی شماره دوِ اتوبوس، تی وی تقریباً در حلق، فیلمِ هندی! شب هم هست و شیشه ها تاریک تا یک موقع حواست از فیلم پرت نشود! حالا هم دقیقاً در نقطه یِ حساس، که قرار بود قهرمان کلی کتک بخورد و خونین و مالین شود (خونین و مالین شدنی که فیلی را نفله می کند)، یک دفعه زنش پیدا شده، تمامِ سوء تفاهم هایِ گذشته بیکباره فراموش شود تا با نیرویِ عشق غولی را از پا در افکند؛ فیلم قطع شد، اتوبوس توقف کرد، شام، نماز. قبول که هنر، سراسر، یعنی دروغ! اما اگر در هند مردم همینطور و همینقدر احساسی هستند و بهمین سادگی دروغ می گویند و بهمین راحتی گول می خورند، جایِ خوبی برایِ بیزینس باید باشد.
با همه یِ اینها پنج جایِ فیلم بغضم گرفت.
+ 425450 امتیازی شدم در بازیِ LEGO
لحظه یِ ظریفی بود اینکه در آخرین لحظات، چون من آخرین نفری بودم که از اتوبوس پیاده شد، و چون حواسِ راننده رفت بهمکارش، خواننده، لابلایِ خواندن هاش، این را فقط بمن گفت : . . . این همه خود تو می کنی !
نیسانی، دو طبقه گوسفند سوار کرده بود. با ترمزی ناگهانی، نصفِ ماشین خالی، و نصفِ دیگر، پُر تر شد. ماشین ترمز کرد اما حیواناتِ بیچاره نتوانستند.
اگر بخواهیم ایران را ازلحاظِ جغرافیایی و خصوصیاتِ فرهنگیِ بومی بمناطقِ مجزا تقسیم کنیم، من تقریباً در تمامیِ این مناطق یا زندگی کرده ام، یا به آنجا مسافرتی رفته ام یا دست کم با چندی از مردمانش حشر و نشر و دوستی داشته ام، جز دو منطقه یِ شمالی و جنوبیِ ترکمن صحرا و خوزستان. در این ترم، دو سه دانشجو از گرگان و گنبد داشتم. در صحبت هایِ پراکنده ای که در طولِ ترم، پیرامنِ مردان و زنان و زبان و موسیقی و لباس ها و اسب ها و خوهاشان داشتیم، کمی از اشتیاقم برایِ آشنایی با ترکمن ها ارضا شد و آشناییم با آنها از محدوده یِ آن تحریرهایِ ته گلوییِ خاص و رنگِ قرمز کمی فراتر رفت. خوبیِ آن صحبت هایِ اندک در این بود که تعبیرم از آدم هایِ آن سامان نه اینکه خراب نشد بلکه تقویت شد: مردانی عاشق (عشقِ اوریجینال) که درگیری شان با زندگیِ محقرانه، آنها را از تفریحاتی چون پرورشِ اسب و مسابقه با آن مانع نشده و زنانی همیشه مظلوم و کم حرف و ساکت و غمگین. قطعه یِ ترکمنِ حسینِ علیزاده و یک تصنیفِ دیگرش با صدایِ افتخاری (که در تلویزیون کلیپی برایِ آن ساخته شد و بنمایش درآمد)، فیلمِ افسانه یِ آه، آوازِ لَلِه** و چیزهایِ بسیار کم و پراکنده یِ دیگر، تمامیِ حافظه یِ صوتی و تصویریِ من از ترکمن صحرا است. امیدوارم اگر روزی سفر به ترکمن صحرا نصیبم شد، برخوردِ مستقیم با مردان و زنان و زبان و موسیقی و لباس ها و اسب ها و خوهاشان، تعبیرم را دستِ کم در موردِ مردهایِ ترکمن تایید کند.
اما قبل از شروعِ این نوشته، تلویزیون بمناسبتِ سومِ خرداد، سینه زنیِ معروفِ "ممّدی نبودی ببینی" را تا آخر پخش کرد (نمی دانم اگر جنگ و پالایشگاهی در کار نبود کسی مردمِ خوزستان را می شناخت یا نه؟ آن هم تا این حد!). خوزستان را فقط از تلویزیون، فیلم ها، ترانه هایِ بندری و خاطراتِ بسیار کمِ اطرافیان می شناسم؛ یا بهتر بگویم نمی شناسم. تا حال با هیچ خوزستانیِ اصیلی که آنجا زندگی کند٬ دم خور نبوده ام. خودم هم پایم را در آنجا نگذاشته ام. اما ذهنیتی که درباره یِ مردمانِ این سامان دارم گرما است! هوایِ آنجا گرم است؛ حرف زدنشان گرم است، فوتبالشان گرم است؛ آبِ دریاشان گرم است؛ بازارشان گرم است؛ سیگارهایشان گرم است؛ مردانشان گرمند؛ زن هاشان را نمی دانم. زمستانِ آبادان در مخیّله یِ من نمی گنجد. نمی توانم بفهمم آبِ کارون می تواند سرد باشد یا آسفالت هایِ اهواز زیرِ سایه خنک شوند. مگر می شود جوانانِ خوزستانی اگر لخت نباشند چیزی علاوه بر یک لا تی شرت تن کنند یا پارچه یِ لباسِ دیگری زیرِ دشداشه یِ عرب هایِ اطرافِ شط نمایان باشد یا قطره هایِ عرق رویِ پیشانیِ زنانِ اطرافِ بهمنشیر، اطرافِ شال هایِ سیاهشان سو سو نزند؟ جالب اینجا است که برایِ من همه یِ مردمانِ گرمِ جنوبِ شرق گرم اند و گرما از بدن و نگاه و حرف هاشان ساطع می شود. چه خیلِ پیرهایِ آفتاب سوخته با ریش هایِ سفیدِ زبر، چه جوان هایِ سبزه ای که صورتشان همیشه عینکِ ریبن کم دارد. چه سینه زنانِ "ممّدی نبودی ببینی"، چه "سرِ خیابونِ بندر چقد قشنگه" گوش کن ها. چه می شود بی مقدمه مدتی را در خوزستان زندگی کنم و آنجا را همین طور که تخیل کردم، ببینم.
هنوز این دو منطقه را ندیده ام و هیچ رابطه ای هم تا حال با مردمانشان نداشته ام، اما هر وقت دو آبودانی را می بینم که از کنارم رد می شوند و موضوعی عادی را با حرارتی زیاد برایِ هم تعریف می کنند، و هرگاه زنی با لباس هایِ واقعاً زیبایِ ترکمنی با آن روسری هایِ گلدارِ بهشتی، که همیشه مرا یادِ مادرجونم می اندازند می بینم، نمی دانم چرا دلم تنگ می شود.
* "گرسم گرسم گلیا" به ترکمنی یعنی (هرچقدر ببینمت بیشتر دلتنگت میشوم). "هاوولله" را نیز بلهجه یِ گرمِ خوزستانی بخوانید (برگرفته از رنگ بندی هایی در ترانه یِ شاهکارِ "حلیمه"، اثرِ سندی)
** آوازِ "لَلِه" را دخترانِ ترکمن با همنوازیِ زنبورک می خواندند. چون ترکمن ها دختران را در سنینِ پایین و به جایی دوردست بشوهر می دادند، و امکانِ دیدار تا مدت ها دست نمی داد، این آواز بسیار غم انگیز است و از سرِ دلتنگی خوانده می شود. " اگر سنگی در چاهِ عمیقی بندازی فرو می رود مادرم / اگر دختر به غریبه بدهی گم می شود مادرِ عزیزم... "
+ چه مکافاتی داشتم برایِ یافتنِ تیترِ ترکمنی و معنیِ آوازِ لَلِه. با تشکر از خانمِ آل جلیلی.
من هر وقت که فیلمی را بر پرده یِ پت و پهنِ سینما می بینم بشدت ( شدتش به فیلمِ دیده شده بستگی دارد ) احساسِ خلا می کنم و باید در راهِ بازگشت، کاری کنم تا از گیجی بدر آیم و دوباره به اجتماعِ انسانی بازگردم. امشب "وقتی همه خوابیم" را دیدم. در بازگشت از فیلم هایِ دیگر چه کار می کردم بماند. کاری که در بازگشت از این فیلم انجام دادم تلفن زدن بود اما موبایلم پس از جملاتِ چهارم یا پنجم شارژ تمام کرد. حالا این، فیلمِ بیضایی و این، بازگشتِ نیمه کاره یِ من به دنیایِ اجتماعیِ انسان ها.
( بمناسبتِ 249330 امتیازی شدنم در بازیِ LEGO )
من یکی از مشتریان و مشغولینِ پروپاقرصِ بازی هایِ موبایلی هستم. هرچند در بازی هایِ رقابتیِ "بلوتوثی" و "توپلیری" جزوِ اکابر محسوب می شوم ( اقرارِ دوستانِ اینکاره و رکوردهایِ منقوشه بر در و دیوارهایِ خوابگاه هایِ یادش بخیر یا در موبایل هایِ نزدیکان گواهِ این ادعا ) اما چندان علاقه ای به این نوع بازی ها ندارم. چه برایم تمثیلی اند از تنازع برایِ بقایِ طبیعی. بازی هایِ مرحله ای هم چنگی بدلم نمی زنند چون عموماً بازی ای نیست که نتوانم مراحل اش را به اتمام برسانم و آن وقت تحملِ آیکنِ بازی ای که جلویت کم آورده در موبایل ات سخت می شود. عشقم بازی هایِ امتیازی است. بازی هایی عموماً ساده که فقط کافی است جایی که کسی کاری بکارت ندارد گیر بیاوری تا بتوانی ساعت ها، فارغ از هرکه و هرچه به کارِ مهمِ بازی برسی! بی خیالِ دنیا! بازی هایی که هیچ پایانی ندارند و هرجا توانایی، هوش، سرعت، دقت و تمرکزت ته کشید به پایان می رسند؛ اما این پایان به نامِ تو در موبایل ثبت می شود؛ چیزی شبیه به کوهنوردی! عشقم خلسه ای است که بهنگامِ بازی؛ وقتی از تمامیِ بندهایِ دنیوی رسته ام؛ سرتاپایم را فرا می گیرد و همزمان با ربودنِ حواسِ چندگانه ام درس هایِ عظیمِ زندگی را بمن تدریس می کند! مثلاً در همین بازیِ LEGO درس هایی از قبیلِ اینکه: رویدادها و اعمالِ گذشته هیچگاه پاک نمی شوند و درست یا خطا، در رویدادها و اعمالِ آینده تاثیر می گذارند؛ گاهی یک انتخاب، در یک لحظه، محدودیت یا فراخی در انتخابی دیگر، در لحظه ای بسیار دورتر را رقم می زند؛ جایی، بنا به موقعیتت، شاید نیاز باشد حرکتی سریعتر، قویتر و حتی فراتر از حد توانت انجام دهی. وقتی آن لحظه را از سر می گذرانی می بینی که می شود هر لحظه سریعتر، قویتر و حتی فراتر از حد توانِ خود، در لحظه یِ پیش بود؛ در هنگام، قبل از وقوعِ حادثه، میانِ اعتماد کردن و اعتماد نکردن توفیری نیست. به هر کدام که بپردازی، نیمیش سود است و نیمیش زیان؛ باید به اعتماد، اعتماد کرد! من برایِ بازی کردن از همه چیز رها می شوم اما بازی برایِ من رسیدن و پیوستن به همه چیز است. بازی برایِ من زندگی است. یا شاید زندگی خود یک بازی است. بازی ای به سادگیِ LEGO .
وقتی در میانِ نجات دادنِ باکّله ها ( کی گفته اسمش باقالاست؟ ) از اسارتِ غلاف هایِ بی رمق، هر لحظه به گونیِ باکّله هایِ باقیمانده نگاه می کنم وخسته از مشاهده یِ پوست هایِ دورریختنیِ زیاد و باکّله هایِ خوردنیِ حاصله یِ کم، هزار دلیل برایِ پرداختن بهشان در وقتی دیگر؛ فردا؛ ظهر؛ غروب؛ خلاصه بعداً؛ در مغزم بی صدا موج می زند، پی می برم که نه! متاسفانه من اهلِ تمام کردن نیستم؛ و پایان بخشیدن! من همیشه به پایان اندیشیده ام و هر آن به چگونگی اش تا رخدادش موجبِ ملال نشود و حساس شده ام تا خود خاطره ای پیش برنده شود اما انگار سنگِ بزرگی می شود؛ علامتی از برایِ نزدن. خسته شده ام بس که پایان رسیده است اما من به پایان نرسیده ام. یا حتی پایان نبخشیده ام.
+ کلاس هایِ این ترم را، دانشجوهایِ دمادم جوینده یِ دانش ( زکّی! ) بسیار زودتر از موعدِ مقرر پایان بخشیده اند اما این مطلب ربطی به این موضوع ندارد.