من استاد نيستم؛ من رويم سخت سياه است !!!

ساده‌است نوازشِ سگي ولگرد

شاهدِ آن بودن كه چگونه زيرِ غلتكي مي‌رود

و گفتن كه:

سگِ من نبود !

ساده است ستايشِ گلي

چيدن‌اش و از يادبردن

كه گلدان را آّب بايد داد.

ساده است بهره‌جويي از انساني

دوست‌داشتن‌اش بي احساسِ عشقي

او را بخود وانهادن و گفتن كه:

ديگر نمي‌شناسم‌اش !

ساده است لغزش‌هايِ خود را شناختن

با ديگران زيستن؛ بحسابِ ايشان

و گفتن كه:

من اينچنينم !

ساده است كه چگونه مي‌زي !

باري

زيستن سخت ساده است !

و

پيچيده نيز هم.

پرسپكتيوِ سه‌نقطه‌اي

من نمي‌توانم دربرابرِ كارهايِ اين دانشجويِ آملي جلويِ خودم را بگيرم و قاه‌قاه در كلاس نخندم. بر رويِ ميدانِ وسطِ چهارراهي كه گفتم طراحي‌اش كنند و در آن در و پنجره‌ها بزور ديده‌مي‌شوند نوشت: ميدانِ كشوري؛ رويِ خيابانِ كناري: بسمتِ بابلسر و بر خيابانِ ديگري: بسمتِ آمل !

كِهنا غَلط غَلط؛ تو چوپانا صَحي صَحي

آسمان روشن بود اما خورشيدي نبود. زرد نبود و سپيد بود. اول قدم زديم و بعد نشستيم. آسمان حتماً بايد ابر داشته باشد. بعد حرف زديم و بعد نشستيم. من نه شلوغي را دوست دارم، نه هيچ صندليِ هيچ كافه‌اي را. نشستنِ ما و حرف‌زدنِ ما و نگاه‌كردنِ ما بهترين فرصت برايِ شاگردكافه‌اي است تا هرچه چايِ دم نكشيده و بي‌رنگ و هرچه قهوه‌ي بي‌حوصله و نان‌مانده‌هايش را بخوردمان دهد. من پيشاني‌ام سدّي است براي خلط‌هايِ مغزم. دهانم اما براحتي ترشح مي‌كند. چيزي در سينه‌ام مي‌تپد: پاخِّه پاخِّه. قلبم نيست. آن‌روزها اما قلبم بود. آن‌روزها كه قدم مي‌زديم و مي‌نشستيم و حرف مي‌زديم و مي‌نشستيم. ما قدم مي‌زديم؛ راه نمي‌رفتيم. اصلاً راهي نبود كه برويم. جايي نمي‌رفتيم. مقصد بهانه بود. مي‌شد بجايِ راه زيرِ پامان استخر گذاشت. ما قدم مي‌زديم. البته آن‌روزها هم نبود؛ حالا آن‌روزها بود. همين الان آسمانِ سپيد لرزيد. مثلِ پاخِّه پاخِّه‌هايِ قلبِ من غرّيد. حتماً او پاكِّه پاكِّه سيگار مي‌كشد كه اينجوري پاخِّه پاخِّه است. چون مطمئنّم كه او قلب ندارد اما سَرسوزن‌ِ سرانگشتانش‌ است كه دارد قلبِ گرمِ سقفِ سياهِ حلبي را كم،كم و آسان،آسان، سرد و سُرسُري مي‌كند. باران دارد مي‌بارد و من دلم مي‌خواهد قدم بزنم..... نمي‌خواهم اينجا نوشته‌ي پرت و پلايم را در اوج تمام كنم. حالا كه صدايِ پاخِّه، پاخِّه‌ها و سوزن، سوزن‌هايِ آسمان تمام شده‌است و دارم آلبا گوش مي‌دهم بخوان: من آن زمان كه با سه سه‌پايه، ايستاده طراحي مي‌كردم و آلبايي كه آنجا بوسعتِ يك آتليه مي‌شد را مي‌بلعيدم، مثلِ الاني نمي‌شود كه باران مي‌بارد و آلبايِ اتاقِ كوچكم را گوش مي‌دهم و دلم مي‌خواهد قدم بزنم و چيزي در سينه‌ام مي‌تپد؛ پاخِّه، پاخِّه، پاخِّه .. . . .  .   .

 

 

 

 

+ چند روز پيش اتفاقي با دانشجويانِ ترمِ پيشم در جايي غير از دانشگاه؛ در كنارِ دريا نشستيم. دلم برايشان تنگ شده‌بود.

آه اي صدايِ زنداني/آيا شكوهِ ياسِ تو هرگز/از هيچ سويِ اين شبِ منفور/نقبي بسويِ نور نخواهد زد ؟

بر كدامين خداي نمازِ ظهر گذاردي؛ در ميدانِ هفتمِ تير؛ پس از فتحِ خون؛ كه من تمامِ راه گريه مي‌كردم ؟

زیشته !

دارم باشتاب بسمتِ کلاسِ دیر شده ام می روم که این ها را می بینم: کارمندِ یک وریِ فضایِ سبزِ دانشگاه از کنارِ دو دخترِ دانشجو در حالِ گذر است و فرغون بدست، بی وقفه، کشدار، از دو سمت تا گوش ها، می خندد. سرکارگر (یا شاید کارگرِ مسن تر) به او نهیب می زند:

خَنِّه نَکِن! (خنده نکن!)

تِه خَوِه نَوتِمِه کارِ سَر خَنِّه نَکِن؛ زیشتِه ؟! (بهت نگفتم سرِکار خنده نکن، زشته ؟!)

+ سال هایِ دانش آموزی، ۱۳ِ آبان را لحظه می شمردم تا وقتی حواسِ ناظم نیست، جیم بزنم. سال هایِ دانشجویی را که اصلاً نمی دانستم ۱۳ِ آبان چه روزی است. امروز اما بی قرارم کی می توانم کلاسم را جیم بزنم.

لوحِ تقدير

مدتي است دارم جواني‌ام را لمس مي‌كنم. بچشمم مي‌بينم كه جوان هستم. دارم كار مي‌كنم. كارِ زياد را تاب مي‌آورم. بخوبي انجام مي‌دهم. حتي احساس مي‌كنم در بيشترِ موارد كسي نمي‌تواند بخوبيِ من انجامش دهد. احساس مي‌كنم از بيشترِ هوشم استفاده مي‌كنم. مغزم بيشتر و بهتر كار مي‌كند. مانندِ صبحِ زود كه دربرابرِ باقيِ ساعات بهوش‌تري؛ مدتي است از گذشته بهوش‌ترم. مدتي‌است دارم جواني‌ام را لمس مي‌كنم.

ما هميشه بداده مي‌دهيم

رضا بداده بده

وز جبين گره بگشاي

كه بر من و تو

درِ اختيار نگشوده است !

دوازده‌پسر

اما من از اين بددبيرستاني‌هايِ دوشنبه خوشم آمده‌است. عاشقشانم! گرچه انرژيم را تا شماره‌ي آخر، در همان دو ساعتِ اوّل مي‌جوند اما دستِ‌كم برنامه‌هايِ كلاسي‌شان را با همان ترسِ دبيرستاني‌شان بي كم و كاست انجام مي‌دهند. اصلاً انتظارش را نداشتم، همه‌شان، تك‌تك، با خود، اين جلسه، تر و تميز، مكعّبِ بيست در بيست بياورند! مخصوصاً آن دوازده پسرِ دست‌بيكي كرده‌ي شر و خصوصاً هسته‌ي مركزيِ سه نفره‌شان. در اين جلسه، تازه يك هفته از انتخابِ مفصرِ مونثِ كلاس نگذشته‌بود كه نامه‌اي با پيوستِ صلوات بمن دادند كه در آن «از عملكرد و برخوردِ خانومِ...(مفصرِ مونث) راضي نبوده و خواهانِ استيضاح و سپس عزلِ ايشان از مرتبه‌ي نمايندگي» بودند. لابلايِ امضاها، حتي اسمِ دانشجويِ مظلوم و ريشيِ كلاس نيز بچشم مي‌خورد.

+ نمي‌دانم بچه دليل هرگاه با پيام‌نوري‌ها كلاس داشتم، از همان اوّل، خيلي غيرِمترقّبه، خيلي جدّي بودم.

+ اين برايِ سومين‌بار بود كه پخشِ موسيقي بدانشجوها افتاد و صدايِ ابي در كلاس پخش شد!