كِهنا غَلط غَلط؛ تو چوپانا صَحي صَحي
آسمان روشن بود اما خورشيدي نبود. زرد نبود و سپيد بود. اول قدم زديم و بعد نشستيم. آسمان حتماً بايد ابر داشته باشد. بعد حرف زديم و بعد نشستيم. من نه شلوغي را دوست دارم، نه هيچ صندليِ هيچ كافهاي را. نشستنِ ما و حرفزدنِ ما و نگاهكردنِ ما بهترين فرصت برايِ شاگردكافهاي است تا هرچه چايِ دم نكشيده و بيرنگ و هرچه قهوهي بيحوصله و نانماندههايش را بخوردمان دهد. من پيشانيام سدّي است براي خلطهايِ مغزم. دهانم اما براحتي ترشح ميكند. چيزي در سينهام ميتپد: پاخِّه پاخِّه. قلبم نيست. آنروزها اما قلبم بود. آنروزها كه قدم ميزديم و مينشستيم و حرف ميزديم و مينشستيم. ما قدم ميزديم؛ راه نميرفتيم. اصلاً راهي نبود كه برويم. جايي نميرفتيم. مقصد بهانه بود. ميشد بجايِ راه زيرِ پامان استخر گذاشت. ما قدم ميزديم. البته آنروزها هم نبود؛ حالا آنروزها بود. همين الان آسمانِ سپيد لرزيد. مثلِ پاخِّه پاخِّههايِ قلبِ من غرّيد. حتماً او پاكِّه پاكِّه سيگار ميكشد كه اينجوري پاخِّه پاخِّه است. چون مطمئنّم كه او قلب ندارد اما سَرسوزنِ سرانگشتانش است كه دارد قلبِ گرمِ سقفِ سياهِ حلبي را كم،كم و آسان،آسان، سرد و سُرسُري ميكند. باران دارد ميبارد و من دلم ميخواهد قدم بزنم..... نميخواهم اينجا نوشتهي پرت و پلايم را در اوج تمام كنم. حالا كه صدايِ پاخِّه، پاخِّهها و سوزن، سوزنهايِ آسمان تمام شدهاست و دارم آلبا گوش ميدهم بخوان: من آن زمان كه با سه سهپايه، ايستاده طراحي ميكردم و آلبايي كه آنجا بوسعتِ يك آتليه ميشد را ميبلعيدم، مثلِ الاني نميشود كه باران ميبارد و آلبايِ اتاقِ كوچكم را گوش ميدهم و دلم ميخواهد قدم بزنم و چيزي در سينهام ميتپد؛ پاخِّه، پاخِّه، پاخِّه .. . . . . .
+ چند روز پيش اتفاقي با دانشجويانِ ترمِ پيشم در جايي غير از دانشگاه؛ در كنارِ دريا نشستيم. دلم برايشان تنگ شدهبود.