روز مى گذرد

روزى فيلى در كوچه اى مى لوليد. آسمان رنگ آبى روشنى داشت، ابرها كم بودند و خورشيد، بى رمق مى تابيد. فيل در آفتاب نشست. كسى در كوچه نبود. سايه فيل چاله اى را پر كرد و از آن بيرون هم زد. جايى كه او لميده بود، ديگر خسته كننده شده بود. نمى خواست چاله را از سايه خالى كند اما نمى پسنديد از آن فيلها به چشم آيد كه اينگونه به آفتاب پشت مى كنند. كمى خود را كج كرد اما تا ديد كه نور تا لبه هاى چاله پيش آمد به وضع پيشين بازگشت. همچنان روز مى گذرد و فيل به نگهدارى از چاله مى پردازد اما پيوسته مى داند كه همين گونه خواهد توانست واپسين نورها را بتاراند اما پشت به آفتاب.

اوحدى

ﻗﺪ ﻭ ﺑﺎﻻﯼ ﭼﻨﺎﻥ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺯ ﭼﻪ ﺷﺪ ﺑﺎ ﺩﻝ ﻣﻦ ﮐﻪ ﭼﻮ ﮔﻮﯾﻢ ﺑﻨﺸﯿﻦ ﺑﺮﺧﯿﺰﺩ

آسمان بزرگ روى دوش رود رود باريك

مى گفت: وِ رِ كمتِر هَدِه تِ جا هَيرِم

با سبد پلاستيكى رنگ باخته اش كه تورى بود؛ با دسته اى چهارگوش. چادرى سياه هم بر خود پيچيده بود كه پرهايش روى سينه از هم رد مى شدند و پشت گردن به هم گره مى خوردند. به فروشگاه نوشت افزار پر از باربى و بنتن در آمد تا براى فرزندش مقوا بخرد.

قهوه خونه اكبر

تو فيلمهايى كه قهرمان به پاتوقش سر مى زد، هميشه اين بود كه نگاه قهوه چى، ساندويچيه، رستوران داره، كبابيه، عرق فروشه يا كافه داره به اون مرد بزرگ، عاشق شكست خورده، رفيق پايسته، دزد با معرفت، دكتر تازه از فرنگ برگشته يا فيلسوف هميشه خسته، از ژرفاى كسالت و يكنواختى و تكرار به جريان و هيجان و جوشش هر چند ناگوار زندگى بود. اين نگاه، هميشه به يك آدم ارزشمند انداخته ميشه. ديشب كه ته قهوه خونه اكبر تركه نشسته بوديم به تخته نرد، اكبر تركه از ميز دومينوش و در سكوت قهوه خونه بهم سلام داد. برام ارزشمند بود كه براش ارزشمندم اما چندان خوشايندم نبود كه واسه بر هم نخوردن مايه ى نگاهش، نمى شد از "ديگه استاد نبودنم" آگاهش كنم.

كره بادوم زمينى

يادم اومد كه من كره بادوم زمينى نخورده بودم. اصلا نمى دونستم چيه. هيچ پيشبينى اى هم از مزه ش نداشتم. چيزى كه بيشتر يادم اومد اون نگاهى بود كه اون روز تو ماشين دوستم داشتم. هر چى گفتم نذاشت درشو باز كنم و يه انگشت ازش بچشم. مهم اون نگاهم بود كه بين خودخواهى و خراب شدن كره بادوم زمينى (با باز كردن پلمپ درش!) پارو خواسته هام گذاشتم. اكنون نگاهم ديگرگون شده. به خودم مى گم چه آدم خودخواه و چندشى بود اون دوست مايه دار.