روز مى گذرد
روزى فيلى در كوچه اى مى لوليد. آسمان رنگ آبى روشنى داشت، ابرها كم بودند و خورشيد، بى رمق مى تابيد. فيل در آفتاب نشست. كسى در كوچه نبود. سايه فيل چاله اى را پر كرد و از آن بيرون هم زد. جايى كه او لميده بود، ديگر خسته كننده شده بود. نمى خواست چاله را از سايه خالى كند اما نمى پسنديد از آن فيلها به چشم آيد كه اينگونه به آفتاب پشت مى كنند. كمى خود را كج كرد اما تا ديد كه نور تا لبه هاى چاله پيش آمد به وضع پيشين بازگشت.
همچنان روز مى گذرد و فيل به نگهدارى از چاله مى پردازد اما پيوسته مى داند كه همين گونه خواهد توانست واپسين نورها را بتاراند اما پشت به آفتاب.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳ ساعت ۶:۷ ب.ظ توسط مصطفا
|