بغض

ديدي اي دل كه غمِ عشق دگربار چه‌كرد؟ چون بشد دلبر و با يارِ وفادار چه‌كرد؟

نمی‌دانم از سكوتِ از اين بعدش بنويسم يا از سكوتِ سازش، پس از اوجِ شجريان.

آن‌كه پرنقش زد اين دايره‌ي مينايي، كس ندانست كه در پرده‌ي اسرار چه‌كرد !

ضدِّ ضرب

باورم نمي‌شود اين دشت‌هايِ گسترده و خوشبويِ پيرامونِ شهرِ من با تك‌درخت‌ها و لَلِه‌زارها و مرزبندي‌هاش، تك‌تك، مشتاقانه، دارد تبديل مي‌شود بجهان‌بويلر و كارگاهِ بلوك زني و گلدسته‌سازي و ...

+ چند شب پيش مجريِ تياتريِ خبرهايِ وضعِ هوا مي‌گفت وضعِ هوا در گذر از فصلي بفصلي ديگر، كمي ملنگ مي‌زند. احساس مي‌كنم وبلاگِ ما نيز اينطور دوهوا شده‌است. تا موضوعِ دندان‌گير و جاافتاده‌اي دست نداد، خودمان را از نظمِ فعليمان مي‌اندازيم.

من و دانشجوهايم

جمعه 30 امرداد

- از دوِ صبح تا نمي‌دانم كي، باز هم پشتِ درهايِ تركيه؛ اين‌بار از سمتِ سوريه بازمانديم. اين تركيه چقدر ناز دارد.

- صبحِ زود، مانند بستنيِ شُلي كه 5 ساعت در يخدان گذاشته‌شود بدنم را از خوابِ در هوايِ آزادِ لبِ مرزي تحويل گرفتم. هرچه زور مي‌زنم باز مانندِ لاستيك، بهيئتِ يخ‌زده و دردناكم بازمي‌گردم. فكر مي‌كنم حالا ديگر بطورِ علم‌اليقين معنايِ آنفلوآنزايِ خوكي را دريافته‌باشم.

- يازده. قازيان‌تِپ: آي خريد كردم! در عمرم بي‌سابقه بود. دلِّ خار هَكِردِمِه !

 

- دو و نيمِ بعدازظهر: «اينجا محلِّ تولدِ حضرتِ ابراهيم است» و «ابراهيم در آتش». شانلو اورفا.

- با كودكاني ترك، در توقفِ كوتاهي از سرِ خراب‌شدنِ اتوبوس رابطه برقرار كردم. بزرگ‌ شده‌ام ها !

- پنج و بيستِ غروب. بر اثرِ رسيدنِ وقتِ خوابِ يكي از راننده‌ها و تكيه‌زدنِ معاون بر جايِ او، در صندليِ كنارِ من گشايشي صورت‌گرفته‌است. غنيمتي‌ست !

- عصرِ تابستاني، لميده بر جلوترين دوصندليِ اتوبوس؛ جوري كه نوارِ آهنيِ پهن و افقيِ پيشانيِ اتوبوس افق را از جلوِچشمانم خط‌مي‌زند، در حالي كه از خاكِ ترك در حالِ عبوريم، گوش سپردن بترانه‌هايِ تركِ راننده‌ي ترك عاشقم مي‌كند. عصرِ خواب‌پَرِ تابستاني، لَمي گَل و گشاد و ايمني از پِل‌هايِ گرمايِ بيرون همراه با كمي سردرد، ابزار و تجهيزاتِ مناسبي برايِ نوشتن هستند.

- در اين خارجِ فراغت و سفر، خيال‌پردازانه و بشيريني به اولِ مهرِ دوست‌داشتني فكرمي‌كنم. به اولِ مهري كه تا دو سالِ پيش، نزديك شدن‌اش چيزي جز دلهره و كلافه‌گي نبود. مانندِ گرگِ گُرُشنه‌اي و پلنگِ سيرنخورده‌اي و فيلِ قبلي را لِه نكرده‌اي، بي‌صبرانه منتظرِ دانشجوهايِ جديدم هستم. دانشجوهايِ مريض، دانشجوهايِ جوجه‌عاشق، دانشجوهايِ تيز و كَل‌انداز و عجول، دانشجوهايِ خنگ و خركار و پرگار، دانشجوهايِ خوش‌كار و بي‌حوصله و عشقِ تيكّه، دانشجوهايِ لات و باسروپا و پرسوالِ بي‌جواب، دانشجوهايِ منتظر ميانِ ف و فرحزاد، دانشجوهايِ دبيرستاني، دانشجوهايِ ترشيده، دانشجوهايِ كور، دانشجوهايِ داغ، دانشجوهايِ غايب... بالاخره دانشجوهايِ نو، اما نهايتاً آشنا !

- هفت و نيمِ غروب-شب. شهرِ دياربَكر: خوابِ لذيذي بود. آسمان آبي بود. خوابيدم و بيدارشدم. آسمان سياه بود.

- من هميشه با باراني كه در سفر مي‌بارد مشكل دارم. مي‌مانم من حالا واردِ بارانِ شهرِ بعد شده‌ام يا هم‌اكنون بارانِ هم‌زماني، بر شهرِ قبل هم باريدن گرفته‌است؟

- يازدهِ شب: كافه‌هايِ شبانه‌ي كنارِ خيابانِ شهرِ كوچكِ سيلوان. و فقط مردانِ ترك.

- شب‌هنگام: علي‌سنتوري؛ برايِ رِفرِشِ حوصله‌ي مسافران !

ربَّ الصّحاري والقفار

پنج‌شنبه 29 امرداد

- دهِ صبح: شوهرخاله‌ي مادرم؛ يك جوانِ هشتاد و پنج ساله، همسفر ماست. در خاطره‌گويي، با آن حركات و ايماها و تاكيد و سكون‌هايِ شيرين و خاصِ خودش، زباني سخت، پر از واژه‌هايِ اصيل و از كاركردافتاده‌ي بومي دارد. هرجايي لب بسخن نمي‌گشايد. اينكه در آخرين ساعاتِ دمشق از او نوشتم، دليل‌اش، زبان بخاطره بازكردنِ دوساعته‌اش بر سرِ ميزِ صبحانه‌ي صرف‌شده، برايِ من بود. من قبلاً بخوبي نشان‌داده‌بودم، با وجودِ اينكه يك زندگيِ شصت ساله ميانِ ما فاصله است اما نيوشنده‌اي بهتر از من، حتي در يكي-دو نسل قبل هم برايِ او پيدا نمي‌شود. با لبخندي كه در انتهايِ بيشترِ جملات‌اش كشيده‌تر مي‌شود روبرويش مي‌نشينم و مي‌شنوم و مي‌شوم صبور در برابرِ كلماتِ سختِ داستان‌هايش، تا معني‌شان را اگر شد از خودش، اگر نشد (كه بيشتر هم نمي‌شود) از مادرم بپرسم؛ گرچه مادرم هم بيشتر اوقات در اين باستان‌شناسي و كالبدكاويِ ادبيِ بومي درمي‌ماند. كَلّه‌كي : كِل (همان لي‌لي‌لي‌لي) _ قُچّاق : پهلوان _ وَركَش : سرماخوردگي. تنها اين‌ها را توانستم بياد بياورم و مادرم هم نااميدم نكند.

- يازده: اين‌بار تلاش كردم گلدانِ بتني‌اي را با سطلِ آشغال اشتباه بگيرم كه باز هم متاسفانه نشد!

 

- صلاتِ ظهر: صدايِ ايراني‌اي از بلندگويِ مذهبي‌فروشي‌اي در بازار پخش مي‌شود: «الان گريه نكنيم، كي گريه كنيم؟»

- ساعتِ يكِ بعدازظهر: برايِ اولين و آخرين‌بار واردِ حرمِ حضرتِ زينب (سلام بر او) مي‌شوم.

- بيرونِ حرم داغ، و داخلِ حرم خنك است.

- يك و نيم: تساويِ حقوقِ زن و مرد با ديوارِ شيشه‌اي‌اي كه درونِ حرم را دو نيم مي كند يا كاهشِ بهره‌مندي از حق، بخاطرِ تامينِ امنيت؟

- دو قفلِ بزرگ آويخته بر در، و دردِدل‌ها نوشته بر ديوارِ آرامگاهِ معلمِ شهيد، دكتر عليِ شريعتي؛ آن‌كه مي‌گفت دوست‌داشتن از عشق برتر است. اين اتاقكِ دنج، كنجِ گورستانِ سيده زينب هم شايد، طرحي از يك زندگي‌ست.

- كاروان در لابي به انتظارِ بارگيري است و عموپورنگ مي‌بيند.

- داريم از سوريه مي‌رويم. كشوري كه مانندِ فرانسه دوا و درمان‌اش رايگان است، گدا و سطلِ آشغال عمراً در خيابان‌هايش ديده شوند (همين الان، در اين لحظه‌هايِ آخر، پنچ-شش‌تا گدا با هم پيدايشان شد. خدا كند يك‌هو سطلِ آشغال بر سرمان نبارد!)، mtn حرفِ اول را در تبليغاتِ مخابراتيِ معابرش مي‌زند، مردمان‌اش از بالكن بنحوي عالي و دوست‌داشتني استفاده مي‌كنند(ناهار، شام، عصرانه،...)؛ و برايِ استفاده از كافي‌نت‌هايش بايد پاسپورت ارائه داد (البته فقط تا ظهر !).

- هفت و نيم. واپسين دم‌هايِ غروبِ روشن: در اين صحرايِ ميانِ دمشق و حلب ذرّاتي ناديدني در هوا پراكنده بودند كه ببدنم چسبيدند. انگار با آخرين فوتون‌هايِ نارنجيِ غروب فرآوري شده‌بودند و دلمرده‌گيِ كوه‌هايِ اطراف بعمق و اثرگذاريشان افزوده‌بود و كشيده‌گيِ جاده بمانده‌گاريشان. اگر اشتباه نگرفته‌باشم نامِ اين اتفاقِ واقعه، "دلتنگي" است... خواهم شدن بميكده گريان و دادخواه / كز دستِ غم خلاصِ من آنجا مگر شود...

- دوازدهِ شب: شام را اطرافِ حلب هستيم. مداح از معاون مي‌پرسد: نوشابه زرد هست؟ مي‌گويد: قرمز. مي‌پرسد: همان زرد؟ مي‌گويد: سياه !

+ متاسفانه شيرِ تهي‌دستان، شيرِ خدا را شفا نبود.

 

عكسِ رويِ تو چو در آينه‌ي جام افتاد

واقعاً اين سفرنامه، عكس كم داشت. اما حيف كه اين‌ها را سرِ جاي‌شان نمي‌بينيد.

 

 

+ اينجا بر تختِ سنگ

 پشتِ سرم نارنج‌زار

 روبرو دريا مرا مي‌خواند

 http://darbedarihayeman.blogfa.com/

 

رستگاري در ساعتِ نافله‌ي صبح

چهارشنبه 28 امرداد

- نيم‌ساعتِ بامداد: «يا مَسعاده ...» خواندن‌هايِ اُسامه، پسرِ نوجوانِ صاحبِ هتل، گاه و بي‌گاه، در راهروها.

- نه و نيمِ صبح: آخرين روزِ گردشي‌مان در سوريه است. اتوبوس بسمتِ كاخِ اموي در حركت است. وقت اگر شد بديدنِ دوستِ نقاشم هم مي‌روم.

- نامِ يكي از بخش‌هايِ دمشق «مزّه» است !

- امروز پليس در بزرگراه زياد است. مي‌گويند ما كه آمديم سوريه، رييسِ سوريه رفته‌است ايران. خدا كند چقليِ ما را نكند.

- خانومِ مسنِ شوخ و دوست‌داشتني‌اي همراه‌مان است كه با اين بار، دوبار است كه در جمع با صدايِ بلند، سراغِ "كازينو" را مي‌گيرد.

- ديشِ ماهواره جزءِ جدانشدنيِ تماميِ آپارتمان‌هايِ دمشق است. فقير و غني هم ندارد.

- ده و چهل و پنج: كاخِ اموي آنچنان باشكوه و جذاب كه بي‌هيچ توضيحي.

- غير از هنر كه تاجِ سرِ آفرينش است                        دورانِ هيچ سلطنتي جاودانه نيست !

- مي‌گويند ديوارِ پشتِ تختِ يزيد، هيچ مصالحي را از هيچ كجايِ دنيا بخود نمي‌پذيرد؛ برايِ ترميم.

- بالاخره اشكِ من هم در آمد... ياحسين.

- پشتِ پنجره‌ي خنكي، بر سكويي نشسته‌ام و اين حياطِ قديم را آرام مي‌بينم. صدايِ سينه‌زنيِ همسفران از پشتِ سر بگوش مي‌رسد. پس از اندكي براس‌الحسين بازمي‌گردم. اما سينه‌زنان عرب شده‌اند و «خيمه تَش بَيتِه» بدل شده به «اَبد والله ما ننسي حسيناً».

- زنان و مردانِ عرب با هم سينه مي‌زنند و با هم مي‌خوانند. به اين مي‌گويند حضورِ پرشورِ زن در مرد !

- در ورود، بزنانِ بازديدكننده‌ي بي‌حجاب شنل داده‌مي‌شود و بمردانِ بازديدكننده‌ي بي‌حجاب، دامن.

- مهمترين حجابِ عربي، حجابِ موهاست.

- بپيرِ پرتره‌كش هم سرزدم. از او هم كشيدنِ پرتره‌ام سرزد.

- يك و نيم. بعد از ظهر: بالا بروي، پايين بيايي، بهترين رنگ برايِ نمايِ ساختمان، سفيد است و سقيد است و سفيد است !

- خواهر و مادرم بارها تعجب‌شان را از ديده‌نشدنِ راننده‌ي زن در خيابان‌ها ابراز كرده‌اند.

- در ساعتِ پنجِ عصر: اينجا هزاربار در روز برق مي‌رود.

- پنج و ربع: خدا پدر و مادرِ صاحبِ mbcpersian را مرحمت نمايد. در تلويزيوني بالكل عربي زيرنويسِ فارسي غنيمتي‌ست. اما مانده‌ام با اين وضعِ پوششِ زن‌هايِ كانال‌هايِ ديگر، ديگر سانسورِ بوسه اش برايِ چيست؟

+ زره، دروازه، سكوت، خارِ در چشم، تيغِ مانده در گلو، چاه، آبِ دهانِ بزِ گَر گرفته، ناكثين و قاسطين و مارقين، جهالت و جهالت و جهالت، كماكان چاه، همچنان چاه، هميشه چاه، دهانِ مرغانِ خانگي و دستگيره‌‌ي در و رستگاري در ساعتِ نافله‌ي صبح  همه و همه يك طرف؛ كاسه‌هايِ شيرِ آشنايانِ كوچكِ شبانه‌اش يك طرف !

اينجا مزدِ گوركن از آزاديِ آدمي بيشتر است !

+ برايِ دوري‌كردن از تضعيفِ روحيه، ابتدا سفرنامه، بعد سوگ‌نامه !

سه‌شنبه 27 امرداد

- ديشب يك وجب از آشپز سوخت. براي‌اش گاز خريدم.

- نه، نه و ربعِ صبح. باز هم در اتوبوس: كار بجايي رسيده است كه دستمال بدستيِ معاون از اينكه يك‌هو برگردد و بطرزي چندش‌آور برييس ببخشيد بگويد فراتررفته‌ و كار بچاپلوسيِ بلندگوييِ سناريودار رسيده است! گريبان چاك‌دادني در اين حد: «... آقايِ فلاني حتي بيشتر از مردمِ دمشق شناخته‌شده هستند و آشنايانِ زيادي در كاخِ رياست‌جمهوري دارند ...» (گردنم برود اگر چيزي از خودم اضافه كرده‌باشم!)

- معاون؛ كه دم‌بدم نظامي بودنش را اعلام مي‌دارد؛ در عبور از يك منطقه‌ي نظامي: «مايه‌ي افتخارِ ماست كه تماميِ تجهيزات و ادواتِ نظاميِ سوريه و لبنان را كشورِ ما تامين مي‌كند.»

- يك ساعت و نيم بعد: بر مزارِ هابيلِ هشت‌قد، كه راهنماها دليل‌اش را بلندتر بودنِ انسان‌هايِ آن‌زمان گفته‌اند، صدايِ انقلابِ مردي كه بخونخواهيِ حرمتِ لكه‌دار شده‌ي هابيلِ پيامبر! از جواني كه شوخيِ بيل‌داري لابلاي افاضاتِ آخوندِ كاروان‌شان كرده بود، بپرخاش بلند شد. شاملو يك چيزهايي برايِ اين مواقع گفته‌بود... قابيلِ برادرِ خويش شدن... بِلا مِه حافظه رِه بَگِنّه!

- خدا دامداران را دوست دارد و كشاورزان را قبول ندارد. گوسفندِ هابيل به آسمان رفت اما گندمِ قابيل از صاعقه‌ي آسماني سوخت.

- Pomegranate اينجا هم ول‌ام نمي‌كند. بر بلندي‌هايِ فاصلِ سوريه و لبنان.

- همسفران، مدام مرا سردرموبايل مي‌بينند. مناظر، مدام از دو سويِ من رد مي‌شوند و من، مدام سفرنامه مي‌نويسم. پس اين وسط من، مدام چه لذتي مي‌برم؟

- نرسيده بظهر. در اتوبوسِ بازگشت. رييس: «طبقِ فرمايشاتِ جناب‌سرهنگ (اشاره بمعاون)، (يادِ كارتونِ معاون افتادم) اين‌هايي كه مي‌بينيد گلِ گاوزبان هستند (اشاره بگل‌هايِ كاكتوس)، همان گلِ زبانِ مادرشوهر و ...» مداح از كناري‌اش مي‌پرسد: «حاجي! انبه گِنِنّه هَمين‌تائِه ؟»

- دوازده و نيم: از شانسِ ما معاون اولين‌باري است كه كارواني را بتنهايي بسفر آورده‌است. خوشبختانه رييس كه هوايي آمده يك‌جاهايي همراه‌مان مي‌آيد و نريشن‌ها را دوباره براي‌اش ديكته مي‌كند. اما ما از زبانِ معاون مي‌شنويم: «قرار بوده‌است اينجا را مجتمعي تجاري احداث كنند. لودر مي‌آورند. لودر از وسط دو نيم مي‌شود. بولدوزر مي‌آورند. بولدوزر له مي‌شود. پيرزني خواب‌اش را تعريف مي‌كند. دولت‌هايِ ايران مقبره‌اي اينجا بنا مي كنند.» خاطرنشان مي كنم كه اينجا محله‌اي فقيرنشين در كشوري مستقل، بنامِ سوريه است.

- معاون برايِ چندمين‌بار شوخي‌اي كرد (از نوعِ پشت‌وانتي‌اش) و سريع با يك لبخندِ يك‌وري، يك چشم‌اش رييس را ديد.

- عصر: جمعيتِ عابرين كمتر است و من متوجهِ خاك‌هايِ سفيدِ اين منطقه شدم.

- فروشنده‌هايِ عرب از كم‌ارزشيِ پولِ عجم مي‌گويند. نابود مي‌شوم!

+ و حالا سوگ‌نامه و مزد و حقوق و اينها: امروز كه نه آغاز و نه پايانِ جهان است، پس از سرزدن‌هايِ مكرر به تماميِ دستگاه‌هايِ ATMِ شهر، با حقوقِ ترمِ پيش‌ام مواجه شدم. صد و پنجاه هزار تومان برايِ تدريس درسِ بيانِ معماريِ1 در دانشگاهِ سراسريِ مازندران، بمدتِ يك ترم، هفته‌اي يك روز، از ساعتِ هشتِ صبح تا دوازدهِ ظهر، با تاخيري هشت‌ماهه... حتماً اشتباهي شده‌ه‌ه‌.

ضرب‌المثلِ ايراني

دوشنبه 26 امرداد

- نه و ربعِ صبح در اتوبوس: مداحِ كاروان ابتدا از دليلِ آمدنش كه جمع‌آوريِ ثوابِ خدمت بزوّار است مي‌گويد و سپس تا يك ربع بعد تا رسيدن بحرم، از خريد و فروشِ زمين و ماشين و ضمانت‌ها و چك‌ها و حقوقِ معوقه اش.

- يك ربع مانده بده: كاروان در حرمِ رقيه كنارِ كاروانِ ايرانيِ ديگري مشغولِ استماعِ روضه‌ است. دو مداح، بي‌تفاوت بهم (يا شايد هم باتفاوت بهم) آخرين زورهاشان را مي‌زنند. انصافاً صدايِ مداحِ همسايه بر مالِ ما مي‌چربد؛ اما صدايِ شيطنتِ بچه‌هايِ بي‌خيالِ وسط، در گوشِ من، بر هر دويِ آن‌ها.

- اين هم از سفر دمي بود كه حالي كرديم. ده و نيم. سراغِ هنرمندانِ ايرانيِ حرم را گرفتم. از استادكارِ اصفهاني اجازه خواستم و از نردبان بالا رفتم. تابحال در هيچ حرمي بچنين مقامِ رفيعي نرسيده بودم. در مملكتي عربي، در ارتفاعي نرديك بجناقِ يكي از گنبدچه‌هايِ حرمي مطهر، در فرار از آه و زاريِ همسفران، با استادكاري نگارگر، از هنر و رنگ و سوزن‌كاريِ طرح و گَرته‌برداري و گِلِ سفيد و سريش و عصّارخانه‌ي صفوي و آبي‌نفتي‌هايِ قجري و ناموزوني و حاضرآماده‌كاريِ معمارانِ جديد و نادانيِ ما از بَزرك و چسب‌هايِ قديم و مزايده‌ي ميراث و پارتي‌بازي‌هايِ هميشگي و حسوديِ سوري‌ها صحبت كردن و درنهايت، "هنر نزدِ ايرانيان است و بس" و "خودتونو دستِ‌كم مي‌گيرين" شنيدن از مامان، تا اينجا زيباترين لحظه‌ي سفرم بود !

- بلندگويِ حرم لابلايِ تكلمِ عربي‌ گفت: اي زن بتو از فاطمه اين‌گونه خطاب است: ارزنده‌ترين زينتِ زن حفظِ حجاب است. مي‌گويم نكند مثلِ ما كه لابلايِ حرف‌هامان مي‌گوييم: "تو رو سننه؟" يا "نمنه؟" يا "بيل ميرم" اين‌ها هم، اين‌جوري، تكيه‌كلام يا ضرب‌المثلِ ايراني دارند.

- اينجا تماميِ اعلانات زيرنويسِ فارسي هم دارند.

- يك ربع مانده بسه: كنارِ كاخِ اموي، رييسِ كاروان، پرتره‌كشِ سياري را نشان‌كرده‌بود كه بپيشنهادِ من قرار شد حينِ كاسبي‌اش، من هم او را بكشم. كاغذهايِ بي زيردستي و تنها يك كُنته‌اي كه داد را كه دستم گرفتم متوجه شدم انگار اين‌كار با اصرارِ ما و بي‌انگيزه گي و بي‌تفاوتي و شايد هم ترسِ او دارد انجام مي‌گيرد اما انجامِ كار خوشبختانه "اَنتَ صاحبُ الفَن" گفتن‌هايِ مدامِ پيرِ پرتره‌كش بود و لبخندهايِ مدامِ او و لبخندهايِ من. رييس هم اين وسط برايِ گشت‌و‌گذار در ايران با تورش، تورش كرد.

- هشت و نيمِ غروب‌شب: لذيذ است سرزدن بوبلاگم كه در نبودم، خود آپ مي‌شود و نشاطي راه‌انداخته‌است اما ... اخبارِ وطنم؛ چه گزنده؛ چه تلخ !

- كافه‌ي كنارخيابانيِ شبانه و مردانِ عرب با زنانِ محجبه.

+ صدا از خانه‌ي همسايه مي‌آيد.

مادر: درو ببند پشه ميره تو.

دخترك: خُب پشه مياد بيرون چي؟

اَرگيله

يكشنبه 25 امرداد

- هشت و نيم-نهِ صبح در اتوبوس: همين اكنون بيخِ گوشِ من، غيبت و چاپلوسي و پيشدستي در خدمت و سبقت در ابرازِ وجود (اين دو تايِ آخري را با تاكيد مكرر مي‌كنم:) پيشدستي در خدمت و سبقت در ابرازِ وجود! از سويِ زيردستان هي درحالِ افزايش است و از آن طرف قرارِ جلسه و افاضاتي از سرِ تجربه؛ از سويِ مديريتِ محبوب. حرص خوردنِ بنده بيشتر از آن است كه اعظمِ اين فعاليت‌ها در جهتِ زدنِ زيرآبِ آشپز بود. آشپز با تجربه‌اي كه دارد در كار و سفاهتِ‌شان دخالت مي‌كند.

- بالاخره ختمِ بروضه خواني گرديد.

- در محلِ گورهايِ انسان‌هايِ واقعه‌ي كربلا، بلال و امواتِ عادي هستيم. کفِ حوضِ بتني‌ِ گردي كه معاونِ كاروان تشتِ بلوري‌اش معرفي كرد باندازه‌ي يك كفِ دست، چكيده از لوله‌اي، آب جمع شده بود. دست‌هايِ زنانه‌اي بود كه در جستجويِ شفا و تبرك و غيره مي‌آمد و آب بسر و صورت و لباس و در يك مورد زيربغل مي‌رساند. در چند لحظه‌اي كه ايستاده كنارِ حوض، بيننده‌ي اين ترددِ دست‌ها بودم، مردي هم آمد و دستي رساند و كشاند و از من پرسيد: اين آب چيه؟

- گورهايِ شماره‌دار. گورهايِ در قفس.

- ظهر: يكي از اعتراضاتِ مسافرانِ ايراني، از كنه‌گيِ دست‌فروش‌هايِ سوري، از زبانِ دختري نه ساله، خردسال‌ترين همسفرمان: تا اينجا دنبالمون اومد (تا درِ اتوبوس منظورش است)، مي‌گه خطِ چشم بخر!

- عصر مهمانِ چاي و قليان و شيرينيِ اتاقِ مديريت شدم.

- غروب: سپاسِ ويژه از كافي نتيِ دو كوچه بالاتر. اوضاعي است در وبلاگ‌ِمان.

- شب. ده و نيم: چه آدمِ هوس‌بازي شده‌ام! امروز با خريدِ دو ...ِ مارك‌دار بخريد علاقه‌مند شدم و با ديدنِ مردي در يك شو درحالِ ريش‌تيغ‌كردن، بريش‌تيغ‌كردن!

- آخرِ شب: چه لذتي داشت گپ و گفتِ "اَرگيله"‌ايِ شبانه با ابومالك؛ كارمندِ هتل، در لابي. باز هم كمترين واژه‌ها و جستجويِ بيشترين رابطه‌ها. يادِ عربي‌هايِ راهنمايي و دبيرستان و دانشگاه بخير. اما خيري نرساندند.

 

قامتِ ناسازِ بي اندامِ ما

زاهدِ ظاهرپرست از حالِ ما آگاه نيست                              هرچه گويد در حقِ ما جايِ هيچ اِكراه نيست

بنده‌ي پيرِ خراباتم كه لطف اش دايم است                     ور نه لطفِ شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست

هرچه هست از قامتِ ناسازِ بي اندامِ ماست                        ور نه تشريفِ تو بر بالايِ كس كوتاه نيست

اين چه استغناست يارب وين چه قادر حكمت است            كاين همه زخمِ نهان هست و مجالِ آه نيست

چيست اين سقفِ بلندِ ساده‌ي بسيارنقش                             زاين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست

هرچه هست از قامتِ ناسازِ بي اندامِ ماست                        ور نه تشريفِ تو بر بالايِ كس كوتاه نيست

تا چه بازي رخ نمايد بيدقي خواهيم راند                               عرصه‌ي شطرنجِ رندان را مجالِ شاه نيست

من تا جايي كه يادم مي‌آيد، از هفت-هشت سال پيش، اين غزل و آواز و سه‌تار و ني را انتخاب كرده‌ام؛ برايِ غليظ شدنم در اين ماهِ خاص. دعوت‌تان مي‌كنم (مثلِ اينكه ما هم رسمِ مخاطب‌داري را كم، كم داريم ياد مي‌گيريم) حتي اگر اين‌كاره هم نيستيد يك سَري به اين مجمع‌ الفنون در آلبومِ "معمايِ هستي" بزنيد. (اما متاسفانه هنوز ياد نگرفته‌ام اينجا بسايتي برايِ گوش دادن يا دانلود كردن لينك بدهم. پس مخصوصاً برايِ آن‌هايي كه اين‌كاره هم نيستند بايد توضيح بدهم كه اين آلبوم را محمدرضاهايِ شجريان و لطفي، عبدالنقيِ افشارنيا و همايونِ شجريان پرداخته‌اند.)

+ آآآآخخخخ . . .همين الان اميرحسين (خواهرزاده‌ام) نقبي بيك كيفِ قديميِ مادرم زد و مرا با يافته هاش ديوانه كرد! ده برگ كارتِ ماشين! كارت‌بازي، بازيِ محبوبِ كودكيِ من بود. برايِ من حتي پشتِ كارت‌ها هم خاطره است چه برسد به تصاويرِ رو. مركوريِ آمريكا، فوردكاپري، كرملين جي تي، سانوكو ... يك چيزِ ديگر هم همراهِ  يافته‌ها بود: ترقّه! ترقه‌ي قرمزِ من با آن كشِ بندِ تنباني دورش! . . .

خوشمان آمد از آمريكايي بودنمان

شنبه 24 امرداد

- يازده و نيمِ صبح: چه دنيايي دارد برقراريِ ارتباط با كمترين كلمات و بيشترين حركات.

-  صبح، تنها جوانِ هم سنِ من از برقراريِ ارتباط با دختري مي گفت كه با فهميده نشدنِ حرف هايِ دوطرف، بهمان لبخندِ ابتدايي ختم شد.

- يك ربع مانده بدوازدهِ ظهر: كافي نتي از من گذرنامه خواست!

- بوبلاگم سر زدم. جالب و هيجان انگيز شده‌است. وزيده‌شدنِ نسيمي مفرح، بر خشكيِ پس‌گردني، با خنده-نوشت‌هايِ يك زنِ‌معمولي. خواستم دخالت كنم كه سريع پشيمان شدم و گفتم بوزد، شايد بهتر بود. اما فكر كنم گير افتادم.

- اتوبوس‌هايِ اينجا هم كم از اتوبوس‌هايِ پاكستاني ندارند.

- غروب: اعراب تعارف بلد نيستند.

- از دستِ معاونت و جيره‌خوارانِ كاروان بسيار كفري‌ام اما هرچه مي‌گذرد چيزهايِ بيشتري در زمينه‌ي (اين روزها بيشتر مبتلابهِ) برخورد با افرادِ سفله از خودم ياد مي‌گيرم. خوشبختانه هنوز دستورالعملِ آزموده‌ي مهندسِ سبز در اين رابطه فراموشم نشده است... اما خودمانيم ها، خيلي‌واقعاً‌شديداً‌تاكيداًاصلاًبسيارزيادسخت‌و‌طاقت‌فرسا است!

- بيست و دو هزار تومان براننده‌ي جوانِ تاكسي اي داديم كه ما را بشام برد و دردم بازگرداند و در راه وقتي سراغِ زباله‌دانِ ماشين اش را گرفتم، بخنديد و گفت اينجا آمريكا نيست... خوشمان آمد از اين آمريكايي بودنمان !

+ اين هر روز بروز شدنم بد است؟

بوق

جمعه 23 امرداد

- نه و چهل و پنج دقيقه‌ي صبح: لهجه ي سوري‌ها بسيار شبيهِ لهجه‌ي كاشي‌ها، بويِ زباله‌ها‌شان كه ميانِ معابر محلِ دفع‌شان است يادآورِ دربِ پشتيِ سلفِ دانشگاهِ زاهدان، بازارهايِ پُرخريدارشان شبيهِ بازارِ امامزاده عبداللهِ آمل؛ يا با كمي ارفاق و در نظر گرفتنِ تخفيف‌هاشان شبيهِ بساط‌هايِ خيابانيِ شير تو شيرِ شبِ عيد، تاكسي‌هاشان دقيقاً همان تاكسي هايِ ايراني؛ با همان رنگ و همان مدل‌ها (نود درصدشان پرايد هستند) ولي با سه تفاوت: نصفِ قيمت‌-‌تجهيزاتِ فول (اين دو تا را از زبانِ آشپز شنيدم)‌-‌پلاكِ عربي، سرجمعِ صدايِ بوقِ تنها يكي دو تا از اتومبيل‌هاشان در اعتراض به اتومبيلِ جلويي بلندتر از بوق هايِ لاينقطعِ يك اتوبان ملتِ سبزِ ما در درمانده‌گي از احقاقِ حقوقِ مدني شان و زن‌هايي كه در معابر مي‌بيني ازلحاظِ پوشش، درنگاهِ فردي بجورابِ سوراخ‌شده مي‌مانند و در نگاهِ جمعي بكفشِ تابستاني (در نگاهِ كلي هميشه جمعي دو سوراخِ بزرگ هم ديده مي شود و آن‌ها زن‌هايِ عموماً لبناني‌اي هستند كه آزادانه و اِمريكايي مي‌گردند).

- نصفِ حجمِ بوق‌هايِ دمشق را بتنهايي همان كاميونت‌هايِ معرفِ حضور بر عهده گرفته‌اند.

- يك تجربه‌ي جديد با استفاده از تلويزيون‌هايِ ماهواره‌ايِ هتل كه فقط عربي مي‌فهمند: ديدنِ فيلم با جمع بنديِ تصاوير و گفتگو‌هايِ انگليسي و زيرنويس‌هايِ عربي. تجربه‌ي حاصله البته نه دركِ مكالماتِ فيلم، كه فهمِ بهترِ تك كلمه هايِ انگليسي و عربي است.

+ زنداني شدنِ جنابِ ابطحي يك حسن هم داشت. من نيم فاصله را ياد گرفتم در تايپِ متن‌هام !

جهالت

بيست و پنج متر با من فاصله داشتند. سه نفر بودند. يك دختر و دو زنِ  مسن. زن ها از دور، يكي گرد بود و ديگري گردتر، و دختر لاغر و كوتاه. در حالِ خودم بودم اما پنج متر بعد متوجه ي اتفاقي در بيست متري شدم. دختر آرام و محجوبانه، طوري كه مي خواست طرف فراموش كند و يادش بيايد كه اينجا خيابان است به زنِ گردِ سمت چپ اش پناه مي برد. زنِ گردتر دهان اش باز بود و طرزِ چهره اش شدت داشت. نگاه مي كردم اما هنوز منگ نشده بودم. بمانندِ يك حيوانِ گوشتالويي كه از سرِ سنگيني، حوصله  و تواني برايِ تكان دادنِ خودش ندارد (حيفم آمد حيوانِ خاصي را انتخاب كنم. چندش انگيزترين اش انتخاب شود)، اما بيك آن، بمنظورِ يك نيازِ حياتي چست ترين و چابك ترين مي شود؛ زنِ گردتر در حينِ پرخاش دستِ راستِ كلفت اش را محكم و سريع بسينه ي دختر كوفت. حالا كاملاً منگ بودم و دختر هم از دور معلوم بود كه بيشتر مي خواهد او فراموش كند و يادش بيايد كجاست. مي دانم كه يادش بود اما نمي خواست فراموش كند. بسنده نكرد و در حالي كه حوصله ي راه رفتن نداشت و غرقِ عرق بود، اما چابك تر از قبل، در يك فرصتِ مناسب اين بار با كفِ دست، فك، دهان، صورت و دماغِ دختر را در يك ضربه محكم نواخت. دست بزرگ تر از چهره بود. ديگر در پنج قدمي بودند و دختر دو دست از چهره اش برداشت تا خود اقدامي در جهتِ عادي شدنِ راه رفتن در پياده رو شان كرده باشد. دختري بود ترشيده، با اندامي نحيف تر و كوچك تر از سنِ خود كه هيچ رنگ و رويي در چهره نداشت. از آن هايي كه حتي راه رفتن شان هم عادي و راحت نيست. گرد را كه در اين واقعه كاملاً منفعل بود اصلاً نديدم. فقط مي دانم رنگ اش سياه بود. گردتر عينكي بود و چادرِ آبيِ نقطه سفيد داري را كج دار و مريز، دورِ مقنعه ي سياه و مانتو اش پيچيده بود. از هم كه رد مي شديم چهره ي ديگر بنهايتِ روزه رسيده ي من و چشمانِ وق زده ام كه سعي داشت عصبانيتم را با خيره شدن به گردتر نشان دهد، با چهره اي كاملاً عادي روبرو شد كه يكي از مسايلِ روزمره اش را پشتِ سر گذاشته است. در اين لابلا نيشخندش، كه از عادي بودنِ روابط اش زد را كه ديدم... واقعاً نمي دانم بچه چيزهايي فكر مي كردم. يا اصلاً فكر نمي كردم. مغزم مختل شد. فقط يادم مي آيد آدم هايي كه مي ديدم شبيهِ آدم هايِ بويِ عرق دار و هميشه مريض و نادان و فقير و فرودستِ داستان هايِ هدايت بودند.

+ مي بخشيد كه در اين پست، تخفيف در احساسات، و ترتيب در سفرنامه نويسي را رعايت نكردم. نشد كه بمخاطبم فكر كنم. تا بخانه رسيدم نوشتم اش تا از كلّه ام خارج شود. ناگزير بودم بدر جايي نوشتن.

حياتِ نو

پنج شنبه 22 امرداد:

- صبح زود: مرزِ تركيه و سوريه چيزي شبيهِ عوارضيِ تهران-قم می باشد.

- هشتِ صبح: سوريه كشوري است كه در مدخل اش، زيرِ عكسي از بشار اسد (پس از يك روز عبور از خاكِ يك كشور، دوباره تمثالِ لابد مباركِ حاكمان، بر فراز ديوارها مشاهده مي شوند)، با دو زبانِ عربي و فارسي بدخول كننده گان خوشآمد و بسلامت مي گويد.

- نه و چهل و پنج. شهرِ اعزاز: نحنُ جندُ الاسد.

- ده و ربع: فكرِ معقول بفرما. گلِ بي خار كجاست؟

- اينجا شهرِ حلب است. توقفي نداشتيم تا سراغي از ساغرشان بگيرم (متاعي كه حافظ در پستِ "شمعِ بنفش هنوز روشنه؛ حالم بده" توصيه اش را مي كرد).

- در راهِ حلب بدمشق، كاميونتي بود كه من فكر مي كردم هي داريم پشتِ سرِ هم از او سبقت مي گيريم؛ نگو كاميونت هايِ سوري هيئتِ يكسان و منحصر بفردي دارند كه نمونه هايِ هندي تر و نقاشي دارشان، بعداً در خودِ دمشق بوفور زيارت شد.

- يازده و ده: هنوز تا مكانِ اسكانمان كلي مانده است اما اين غربت و نفرتِ زود هنگام را شجريان و دوستانِ نوازنده و گوينده و صدابردار نيك درماني اند.

- يكِ بعد از ظهر. با تعجبي دِپرِسانه: همه ميرن خارجه، ما هم اومديم خارجه. انگار وقتي ما اومديم خارجه، خارج از اينجا رفته خارجه.

- دو و ده: هيچ يك از خانه هايِ مسكونيِ اين كشور به نما فكر نكرده اند.

- جالب است كه مردمِ مذهبي در مذهبي ترين مكان ها، اولين انتخاب شان در ابرازِ احساسات ماچ و بوسه و لمس و مالش است؛ با تمركزِ بسيار بالا!

+ پيروزيِ شيريني است. گرچه رقيب چيزي از دست نداد اما ترجيح مي دهم فعلاً از چيزهايي كه در اين انتخاباتِ كوچك ياد گرفته ام ننويسم؛ تا با نخوت در هم نشود. اين نخوت را همه، قبلاً، پس از پيروزيِ بزرگِ دروغين، از تلويزيون ديديم... در تنگنايِ حيرتم از نخوتِ رقيب؛ يا رب مباد آنكه گدا معتبر شود.

+ لاكِن اينجا بايد از زحماتِ رييسِ ستادِ انتخاباتيِ مان و همكارانِ شان تشكر كنم. چه اگر نبود اين اقداماتِ ديرهنگام، چه بسا اكنون در فكرِ اين بودم كه با آرزوهايِ سي چهل ساله ي پس گردني چه كنم. سپاس. اما اكنون واقعاً در اين فكر هستم كه با اين وبلاگِ يك تا قبا، چه پستي را بايد بديشان نثار كرد؟

+ من هنوز بر سرِ پاسخ دادنِ حتي المقدور بنظراتِ نظرنويسان هستم. اهمالم در اين چند پستِ اخير بخاطرِ عدمِ مالكيتِ تامّم بر پس گردني بود.

اطلاعیه وزارت وبلاگ

قابل توجه موئریان ( جمع مکسر رای دهندگان!) محترم:

رای گیری تا فردا شب تمدید شد!

صب کنید! آقایون خانوما شلوغ نکنید...آقا درس وایسا ! شما خانوم یه دقه جیغ جیغ نکن گوش کن من چی میگم.آ بارکلا!

ببینید این قضیه با توافق هر دو طرف و همچنین کمیته صیانت از آرا تصمیم گرفته شده. به دلیل اینکه امکان تبلیغمون کم بود و صدا و سیما و رسانه ملی که هیچ ،همین غیر ملیشم نصفه نیمه دستمون بود، خیلیا اصولا از رای گیری مطلع نشدن پس یه فرصت مجدد میدیم تا بعدا انگشت حسرت به دهان نگزند که ای دل غافل ...

بعله دیگه اینو گفتم که یه وقت فک نکنید من میخام برم تو این دو روز از بقال و چغال و اصغر آقا و اقدس خانوم رای جمع کنم!

ایندفه هم چون بیانیه واقعا مشترک بود رنگ خودمو نزدم تا بعدا حرف توش در نیاد!

انتخابات

این پست مخصوصاً برايِ راي گيري از مخاطبان، برايِ تصميم گيري، برايِ آينده ي اين وبلاگ درج مي شود.

گزينه هايي كه مي توانيد انتخاب كنيد:

۱. "استاد" بنوشتن در پس گردني ادامه دهند.

۲. "زنِ معمولي" بنوشتن در پس گردني بپردازند.

لطفاً برايِ بيراهه نرفتنِ آرا، آراتان را فقط در صندوقِ نظراتِ همين پست بياندازيد. فقط آرايِ همين پست شمارش مي شوند. كُد، مُدي هم در كار نيست. يا (۱)، يا (۲). البته اگر كسي خواست، بيشتر از قلمش مي شنويم، اما حتماً در نظرش، راي اش، خوانا و فهما باشد. خدا از سرِ مخاطبي نگذرد كه در اين دنيايِ مجازي (بجز پياله بگيرد و) با نامِ ديگري راي در صندوق بياندازد. تماميِ مراحل: تبليغات، راي در صندوق ريختن ها، شمارش و بازشمارشِ آرا در اين انتخابات، كاملاً شفاف و قابلِ رويت لحاظ شده است. لطفاً ناتوانايي در شفافيتِ بيشتر را از امكاناتِ اين جهانِ مجازي بدانيد و بر ما خرده نگيريد. از ما دو نامزد تنها، اطمينان دادن بسلامتِ انتخابات برمي آيد؛ كه بر ديسِ دوستي پيشكش است.

+ بدليلِ مشغله ي اين روزهايِ خانومِ زنِ معمولي، انتخابات و فعاليت هايِ انتخاباتي بسيار شتابزده، بي مقدمه و موجز برگزار شد. عذرخواهيِ بنده را بخاطرِ ملاتِ كم بپذيريد. شايد برايِ محروم نماندنِ دوستانِ بي خبر مجبور شويم يك روزِ ديگر بزمانِ انتخابات بيافزاييم. اين فقط برايِ گسترشِ دمكراسي است. لطفاً ما را با كسانِ ديگري اشتباه نگيريد.

بيست تا كارت بِهِت مي دم !

در ول گشتن هايِ بعدازظهري در كوچه، در محله اي كه كارت بازي (همان عكس بازيِ زمانِ كودكيِ من) به دو قسمِ دستي (دسّي) و سنگي بازي مي شود، اشتباهاً وقتي مي خواست پرت كردنِ چه جوريِ سنگ را نشان دهد مي زند بيخِ گوشِ رفيقش. رفيقِ بچه ننه هم تغيّرِ سريعِ او از بي خيالي بشرمندگيِ زياد را كه مي بيند؛ نُنُر بودنِ خانگي اش گل مي كند و با تكرارِ اعصابم خورد كنِ "ولم كن"، "بهت مي گم ولم كن"ِ بي وقفه اي پس مي زندش. اما او بي خيال نمي شود و از هر راهي كه آن نُنُر مي رود، سدِّ راهش مي شود و معذرت مي خواهد و بي گناهي اش را توضيح مي دهد. مي دانم اين اصرار و ابرام در از دل درآوردن، از ترسِ اينكه يك وقت بوالدين اش بگويد نيست و اطمينان دارم قلبِ كودك اش كوچك است و خود را گناهكار مي داند اما فايده اي ندارد؛ رفيق لوس تر از اين حرف هاست. حتي ادايِ جمله ي "بيست تا كارت بِهِت مي دم !" هم فايده اي ندارد. فايده اي ندارد؛ آري؛ فايده اي نداشت، اما من يادم آمد كه چقدر اين ها از يادم رفته بودند؛ كاملاً!

+ پنج شنبه 22 امرداد:

- پنج و نيمِ صبح. قازيان تِپ: اينطور كه بكرّات دارد ديده مي شود پر درآمدترين كارِ ترك هايِ تركيه، شغلِ شريفِ دويست توماني ستاندن در ابتدايِ دستشويي ها است.

+ آخيش دلم خنك شد. بالاخره حقمو پس گرفتم. دو تا مطلب پشتِ سرِ هم نوشتم!

 

دوستان ! دستي !

(اين رو قبل از ديدنِ متنِ خانومِ زنِ معمولي نوشتم اما حالا بدونِ تغيير درج اش مي كنم. استاد)

+ اين نوشته، بيشتر برايِ تساويِ حقوقِ زن و مرد (رقيبِ زرد دفعه ي پيش نوبت را رعايت نكرد) و كمتر برايِ خالي نبودنِ عريضه درج مي شود:

با شعفِ بسيار بايد بعرض برسانم كه خانومِ زنِ معمولي بالاخره بحقِ ضايع شده ي خودشان رسيدند و در كنكورِ ارشدِ امسال قبول شدند. روحيه اي كه ايشان در تلاش برايِ بدست آوردنِ حقِ نامردانه بباد رفته شان از خود نشان دادند، اثباتي ديگر از حضورِ انسان بود. با وجودِ تبريكاتِ صميمانه اي كه بنده نثارشان مي كنم اما اين واقعه، با ميمنتِ بسياري كه دارد، مي دانم چنان شور و هيجانِ اِكستريممي را بپايِ ايشان خواهد ريخت كه تا شالوده ي حكومتِ ما در اين قلمرو را با طوفانِ زردِ خويش، بالكل از پاي در نياورند، از پاي ننشينند. با اينكه ضعفمان در جلبِ مخاطب، با آن دو هفته دوري، ثابتمان شده است اما دوري از پس گردني هم چيزي نيست كه بتوان در مخيله گنجانيد. بالاخره حق بدهيد كه چشم اندازي چل-پنجاه ساله برايش متصور بودم. بر واقع بيني ام نگيريد؛ با اين آرامشي كه مي بينم، طوفان حتمي است. اي مخاطبيني كه اينجا را مي خوانديد و نظر مي داديد و نمي داديد و دوست داشتيد و نداشتيد و دانشجويان ! همراهان ! آشنايان ! دوستان ! دستي، كه پس گردني از دست رفت !

چهارشنبه 21 امرداد

- 9 صبح: پايان هايِ انتظارِ يك شبه برايِ رد شدن از خطِ قرمزِ ميهن است. برايِ اولين بار دچارِ هوايِ تازه اي شده ام درست در يك قدميِ سرحد. پيش از اين، رفتن، برايِ من، اصلاً چيزِ اشتياق برانگيزي نبود... شوقِ پريدن در لبه ي پرتگاه !

- پشتِ ميله هايِ مرز، خوش و بشِ دو مامورِ سرحدي، از دو آخرين نقطه، از دو كشورِ همسايه.

- مادرم هيچگاه زيباييِ گل را فراموش نمي كند. حتي در اولين نگاه هايش در كشوري ديگر.

- ظهر: متاسفانه اولين خارجي هايِ شاخصي كه مي بينيم، بسيار نوميدكننده و فروتر از حدِ انتظار ظاهر شده اند.

- شب: همين حالا از شهرِ كوچك و تنگِ بيتليس رد شديم. با خيابان هايِ اصلي اما نازكِ سنگفرش و نيمكت و صندلي هايِ كافه ي شبانه ي خرد با هيكل هايِ پهناورِ رويشان.

- آخرِ شب است و من، تنها مسافرِ بيدارِ اتوبوس هم، راننده ي نعشه و خواب آلود را با مارپيچي كه به اتوبوس مي دهد تنها مي گذارم و مي خوابم.

نوشته شده توسط علیا مخدره والا گوهر حضرت اشرف زن معمولی دامت برکاته!

دیگه هرچی تبلیغات کردیم بسمونه!( نه خدایی خیلی برنامه داشتم پوستر و عکس و اینا اما به دلیل ذیغ وقت...) روز شنبه قرارمون باشه واسه رای گیری شنبه از ساعت 1 بامداد تا 12 شبش یعنی یه روز تمام فرصت دارید بیای و یکی از گزینه های زیر رو انتخاب کنید:

1- من یعنی زن معمولی همش بیام اینجا بنویسم و کلا 6دنگشو بزنم به اسم خودم

2- خود جناب استاد به تنهایی بتازونن و احدی هم جلودارشون نباشه

3- هر دو باهم (چه شودحال و هوای این وبلاگ!!)

4-اصلا برو بابا کشکتو بساب

5-وبلاگ سیخی چند خودتو عشقه

6-....بیییب( سنگین رنگین خودمو سانسور کنم وگرنه استاد میاد هی جای کلمه ها نقطه چین میزاره!)

اصلا من چه میدونم چه گزینه ای رو انتخاب کنید! فقط تاریخشو گفتم . گزینه هاشو برید از خود استاد بپرسید و روز شنبه اول وقت با شناسنامه دم در به صف وایسید. از سر و کول همدیگه هم بالا نرید، دعوا هم نکنید. دهه!

                                                                                         و من الله توفیق

                                                                              ستاد برگزاری انتخابات درون وبلاگی

پ.ن : دیدید اطلاعیه رو هم با رنگ خودم زدم

اگر ربنا ديگر نيست، پس خدا كجاست؟

بنده در اولين فرصتِ تبليغاتي ام مي خواستم از اين فرصت براي معرفيِ خودم استفاده كنم كه ديدم كارِ بيهوده از خود نوشتن در وبلاگِ خود است. بر آن شدم تا گزيده اي از سفرنامه ام را كه بجان اش كشتم، در اينجا بياورم تا از تازه گي نيافتد. خواننده گان و مشتاقانِ شركت در انتخابات، برايِ آشنايي با بنده و نظرات و برنامه هايم برايِ آينده ي پس گردني، به نوشته هايِ پيشينم بازگردند. درصورتِ انتخاب، آينده همان گذشته خواهد بود.

دوشنبه و سه شنبه دو هفته پيش:

- هشتِ شب: همنشينم آشپزِ كاروان است با دهاني پُر از بويِ پياز و اخلاقي پُر از بويِ گل.

- صبح: هنوز با لختيِ لبِ بالاييم كنار نيامده ام. اَه از اين بادهايي كه منخرينم بسمتش روانه مي كنند.

- سه عصر: در مسجدي بي آب و برق (بر وزنِ بي آب و علف)، در قيلوله ي ناگزير، حافظ مي خوانم:

- حديثِ هولِ قيامت كه گفت واعظِ شهر                كنايتي است كه از روزگارِ هجران گفت

- در نزديكيِ خامنه؛ شهرِ عشق و نفرت، اتوبوسِ سفيد و خرابمان را با يكي سبز معاوضه كرديم.

- يكِ بامداد. مرزِ بازرگان: اتوبوس هايي و ماشين هايي و پياده گاني آمده اند بروند. گمرك نگو؛ خوابگاهِ مختلط بگو، البته بي خاموشي! گمرك نگو؛ ايستگاهِ اعزامِ يهوديان بگو، به اردوگاه هايِ كارِ اجباري؛ البته بي افسرِ آلماني! گمرك نگو؛ شلوغ پلوغيِ جنگ بگو، در آن ده- پانزده دقيقه ي اولِ فيلمِ كيميا، البته بي بازيِ شلوغ پلوغِ مرحومِ خسرو، آن شلوغ پلوغي معنايي نداشت!

- تيترِ اين مطلب درست در لحظه ي افطار نگاشته شد.

سلام سلامتی میاره!

مجددن سلام:

 ظاهرا پست قبل باعث یه سوتفاهماتی شده بود که به این وسیله توضیح میدم:

اولا اینکه اون پست رو من یعنی زن معمولی نوشتم و رنگ زرد رو هم من برگزیدم نه استاد!

دوما اینکه این فقط یه انتخابات دوستانه اس نه هیچ چیز دیگه. و قرار هم نیس با انتخابات دیگه ای مقایسه بشه.ما فقط میخواییم برای یه مهارت بزرگتر تمرین کنیم. آیا میتونیم توی همین فضای کوچیک خودمون یه انتخابات به معنی واقعی کلمه [بدون بد و بیراه گفتن ، بدبینی و..  ]  برگزار کنیم؟ آیا امکان داره که دوتا که با هم رقیبن با هم رفیقم باشن؟ آیا امکان داره بتوننن از فضای انتخاباتی و امکانات همدیگه هم استفاده کنن؟ و ...

شاید به نظر بیاد من زیادی قضیه رو جدی گرفتم اما مگه همه مهارتای بزرگ و جدی چه جوری شروع میشه؟ همه دنیا از اول همه چی روبلدن الا ما؟! مگه ما نیستیم که حسرت کار گروهی که همیشه تو فیلما تو مدارس خارجی میبینیم رو میخوریم و با خودمون میگیم شاید اگه ما هم یه همچین مدرسه ای داشتیم بهتر با هم کنار می اومدیم ، بهتر میتونستیم توی یه پروژه حضور دیگری رو تحمل کنیم؟ و خیلی نمونه های دیگه ...و دریافت همه این مهارتها از بازی شروع میشه. البته این یه بازی نیست. اما تمرینی واسه امتحان کردن خودمونه.که چقد میتونیم به دیگری احترام بزاریم، حق بدیم و دور از جو گیری تصمیم بگیریم و نهایتا همه اینا رو در خودمون نهادینه کنیم!

پ.ن: با عرض معذرت از استادبابت اینکه هم از وبلاگش استفاده کردم( چون تذکر داده بود تو وبلاگ خودم بنویسم) و هم اینکه شاید با همه حرفام موافق نباشه و جز اهدافش نباشه.البته مملکت آزاده! ایشونم میتونه بیاد نظراتشو بنویسه

نفس کش!

الان دیگه من یه ستاد انتخاباتی دارم! ( خیلی باحاله آدم احساس قدرت میکنه!)

واسه همینم در قدم اول رنگ خودمو انتخاب کردم.زرد!

البته نه از اون زردای لیمویی مسخره یه زرد باحال .ما بهش میگیم زرد کداکی! یه زردی که پخته تره و واسه ما گرافیستا(!!!) یه رنگ خوبه چون تو چاپ خوب در میاد.ببنید من تا کجاها فک کردمتازه میتونیم یه عالم جمله تبلیغاتی هم بنویسیم که مثلا "ای زن معمولی تو خورشید تابان مایی" و اینا.

خلاصه اینکه قضیه خیلی جدیه پس نترسید و پرچمهای زردتونو بگیرید بالا!

صدايِ انقلابِ شما را شنيدم

با اين مخاطبانِ وسيعي كه در اين دو سه روز، زنِ معمولي با نوشته هايش  برايِ اين وبلاگ بدست آورد، اصلح بودن اش را بطرزِ نيكي به اثبات رسانيد. بجنبشِ سبزِ شما احترام مي گذارم و تا قانون جنازه نشده است، ابطالِ بازگشتِ خودم را اعلام مي نمايم. پسوورد تغييري نكرده است. "ادامه يافتنِ من" يا "حضورِ مجددِ زنِ معمولي" برفراندوم گذاشته مي شود. هنوز ميزان رايِ ملت است. شما مي توانيد راي بدهيد و نامزدِ محبوب و كارآمدِ خود را انتخاب نماييد. افرادي هم كه در خود تواناييِ سكان داريِ اين وبلاگ را مي بينند مي توانند ثبتِ نام كنند. هيچ گونه پيش نظارت و پيش انتخاب و معرفيِ افرادِ صالح و شايسته در دستورِ كار نيست.  افرادِ علاقه مند در ثبت نام آزادند. انتخاب با شماست. قول مي دهم تقلبي صورت نخواهد پذيرفت. هيچ نيرويِ خارجي، نظامي و لباس شخصي اي هم حقِ دخالت در اين امر را نخواهند داشت. از بلاگفا هم احترام بحقوقِ حقه ي شهروندانِ وبلاگ خوان و وبلاگ نويس انتظار مي رود. از زنِ معمولي درخواست مي شود برايِ آشنا شدنِ راي دهنده گان با ايشان و برنامه هايشان برايِ ادامه ي اين پس گردني، پست بعدي را افاضه بفرمايند. آوردنِ هرگونه فيلمِ تبليغاتي، پوستر و عكس و بروشور و ... هم بلا مانع است. پستِ بعدتر را بنده بخودم اختصاص خواهم داد.

                                                                                                                                                                                                                                                                                                استاد

                                      غروبِ روشنِ شنبه، دومِ شهريورماهِ يكهزار و سيصد و هشتاد و هشت