پنج‌شنبه 29 امرداد

- دهِ صبح: شوهرخاله‌ي مادرم؛ يك جوانِ هشتاد و پنج ساله، همسفر ماست. در خاطره‌گويي، با آن حركات و ايماها و تاكيد و سكون‌هايِ شيرين و خاصِ خودش، زباني سخت، پر از واژه‌هايِ اصيل و از كاركردافتاده‌ي بومي دارد. هرجايي لب بسخن نمي‌گشايد. اينكه در آخرين ساعاتِ دمشق از او نوشتم، دليل‌اش، زبان بخاطره بازكردنِ دوساعته‌اش بر سرِ ميزِ صبحانه‌ي صرف‌شده، برايِ من بود. من قبلاً بخوبي نشان‌داده‌بودم، با وجودِ اينكه يك زندگيِ شصت ساله ميانِ ما فاصله است اما نيوشنده‌اي بهتر از من، حتي در يكي-دو نسل قبل هم برايِ او پيدا نمي‌شود. با لبخندي كه در انتهايِ بيشترِ جملات‌اش كشيده‌تر مي‌شود روبرويش مي‌نشينم و مي‌شنوم و مي‌شوم صبور در برابرِ كلماتِ سختِ داستان‌هايش، تا معني‌شان را اگر شد از خودش، اگر نشد (كه بيشتر هم نمي‌شود) از مادرم بپرسم؛ گرچه مادرم هم بيشتر اوقات در اين باستان‌شناسي و كالبدكاويِ ادبيِ بومي درمي‌ماند. كَلّه‌كي : كِل (همان لي‌لي‌لي‌لي) _ قُچّاق : پهلوان _ وَركَش : سرماخوردگي. تنها اين‌ها را توانستم بياد بياورم و مادرم هم نااميدم نكند.

- يازده: اين‌بار تلاش كردم گلدانِ بتني‌اي را با سطلِ آشغال اشتباه بگيرم كه باز هم متاسفانه نشد!

 

- صلاتِ ظهر: صدايِ ايراني‌اي از بلندگويِ مذهبي‌فروشي‌اي در بازار پخش مي‌شود: «الان گريه نكنيم، كي گريه كنيم؟»

- ساعتِ يكِ بعدازظهر: برايِ اولين و آخرين‌بار واردِ حرمِ حضرتِ زينب (سلام بر او) مي‌شوم.

- بيرونِ حرم داغ، و داخلِ حرم خنك است.

- يك و نيم: تساويِ حقوقِ زن و مرد با ديوارِ شيشه‌اي‌اي كه درونِ حرم را دو نيم مي كند يا كاهشِ بهره‌مندي از حق، بخاطرِ تامينِ امنيت؟

- دو قفلِ بزرگ آويخته بر در، و دردِدل‌ها نوشته بر ديوارِ آرامگاهِ معلمِ شهيد، دكتر عليِ شريعتي؛ آن‌كه مي‌گفت دوست‌داشتن از عشق برتر است. اين اتاقكِ دنج، كنجِ گورستانِ سيده زينب هم شايد، طرحي از يك زندگي‌ست.

- كاروان در لابي به انتظارِ بارگيري است و عموپورنگ مي‌بيند.

- داريم از سوريه مي‌رويم. كشوري كه مانندِ فرانسه دوا و درمان‌اش رايگان است، گدا و سطلِ آشغال عمراً در خيابان‌هايش ديده شوند (همين الان، در اين لحظه‌هايِ آخر، پنچ-شش‌تا گدا با هم پيدايشان شد. خدا كند يك‌هو سطلِ آشغال بر سرمان نبارد!)، mtn حرفِ اول را در تبليغاتِ مخابراتيِ معابرش مي‌زند، مردمان‌اش از بالكن بنحوي عالي و دوست‌داشتني استفاده مي‌كنند(ناهار، شام، عصرانه،...)؛ و برايِ استفاده از كافي‌نت‌هايش بايد پاسپورت ارائه داد (البته فقط تا ظهر !).

- هفت و نيم. واپسين دم‌هايِ غروبِ روشن: در اين صحرايِ ميانِ دمشق و حلب ذرّاتي ناديدني در هوا پراكنده بودند كه ببدنم چسبيدند. انگار با آخرين فوتون‌هايِ نارنجيِ غروب فرآوري شده‌بودند و دلمرده‌گيِ كوه‌هايِ اطراف بعمق و اثرگذاريشان افزوده‌بود و كشيده‌گيِ جاده بمانده‌گاريشان. اگر اشتباه نگرفته‌باشم نامِ اين اتفاقِ واقعه، "دلتنگي" است... خواهم شدن بميكده گريان و دادخواه / كز دستِ غم خلاصِ من آنجا مگر شود...

- دوازدهِ شب: شام را اطرافِ حلب هستيم. مداح از معاون مي‌پرسد: نوشابه زرد هست؟ مي‌گويد: قرمز. مي‌پرسد: همان زرد؟ مي‌گويد: سياه !

+ متاسفانه شيرِ تهي‌دستان، شيرِ خدا را شفا نبود.