یکی از تکالیفِ همیشگی ای که من بدانشجوها می دهم شهرشان است. یعنی اینکه در هر مبحثی که هستند می باید از دیدِ همان بحث، یک معرفی از شهرشان داشته باشند. یعنی اینکه می شود جایی از شهرشان را پیدا کرد که فهمید این جا مالِ فلان شهر است و با شهری دیگر فرق داشته باشد؟ امروز پس از مدتها فرصتِ پیاده روی در شهرِ خودم را پیدا کردم. شهرِ من! که تقسیم می شود بقسمهایی که هر کدام با قسمتی از سنِّ من گره می خورند و تعریف می شوند. برخی شان را دوست دارم و بعضی شان را نه. همه شان منوطند برضایتم از زندگی؛ در آن سنین. آن جا هایی را هم که دوست ندارم، هیچ وقت غیرقابلِ تحمّل نیستند؛ آخر آدم دلش برایِ خودش می سوزد. بالاخره عمرِ آدم است که آن جا صرف شده است. قسمتِ امروز، اطرافِ دبیرستانم بود. مکان هایی که مربوط است بساعاتِ تعطیل شدن مان، یا بیکاری و یا فرارمان. هنرستانِ بغلی که هنوز مانده است. تاسیس: سالِ 1318. با آن کاج ها و زمینِ آسفالتِ فوتبالش که قاچاقی ازش استفاده می کردیم. شهرداریِ جدیدِ شهر که سفید در باغِ ملّی روئیده بود. با آن درخت هایِ هرجایی و نیمکت هایِ سیمانی، که تعیین کننده ی مکانِ دختربازی هایِ ترسان و لرزانِ دبیرستانی مان بود. آن گل فروشی هایی که در این مدّت، همچنان گل می فروشند و آن مخابراتی که ردیفِ تلفن عمومی هایِ جلویش، هنوز مشتری دارد. آآآآآآی ... من گم شده ام، یا هیچ وقت شهری نداشته ام؟