گفتی؛ گفتی از لب بدهم کامِ عراقی روزی! وقتِ آن است؛ وقتِ آن است که آن وعده وفا فرمایی ای دل. جز تو؛ جز تو اندر نظرم هیچ کسی می نآید. آه داد. جز تو اندر نظرم هیچ کسی می نآید و این عجب تر که تو خود روی بکَس ننمایی ای دوست! پیش از این گر دگری در دلِ من می گنجید آخ داد پیش از این گر دگری در دلِ من می گنجید جز تو را نیست کنون در دلِ من گنجایی! آه. ای داد. همه عالم بتو می بینم و این نیست عجب! وای دل همه عالم بتو می بینم و این نیست عجب! بکه بینم؟ که تویی چشمِ مرا بینایی! آخ داد. بس که سودایِ سر زلفِ تو پختم بخیال، آی، بس که سودایِ سر زلفِ تو پختم بخیال، عاقبت چون سرِ زلفِ تو شدم سودایی! داد! عاقبت چون سرِ زلفِ تو شدم سودایی! آی دل! گفته بودی که بیآیم چو بجان آیی تو؛ ای داد؛ آخ داد؛ داد؛ آخ داد؛ یار؛ گفته بودی که بیآیم چو بجان آیی تو؛ من بجان آمدم؛ من بجان آمدم، اینک تو چرا می نآیی یار؟ نظری کن! نظری کن! که بجان آمدم از دلتنگی. گذری کن؛ گذری کن که خیالی شدم از تنهایی ای دوست، ای یار گذری کن، گذری کن که خیالی شدم از تنهایی! بود آیا که خرامان ز درم بازآیی یار؟ گره از کارِ فروبسته ی ما بگشایی دل؟ آخ داد. گره از کارِ فروبسته ی ما بگشایی دوست؟ بیا که بی تو بجان آمدم ز تنهایی؛ نماند صبر و، نماند صبر و مرا بیش از این شکیبایی. بیا که جانِ مرا بی تو نیست برگِ حیات؛ بیا بیا که چشمِ مرا بی تو نیست بینایی. آخ جان ای دوست. ز بس که بر سرِ کویِ تو ناله ها کردم بسوخت بر منِ مسکین دلِ تماشایی. دل، دل، آه. ز چهره پرده برانداز. ز چهره پرده برانداز تا سراندازی روان فشاند بر رویِ تو ز شیدایی. آه، جان، داد، امان، ای داد، امان، آه، امان، خدا، ای دوست.

 + دو روزی هست فیلمِ «تنها دو بار زندگی می کنیم» را دیده ام.